جستجو پیشرفته محصولات
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.

خلاصه‌ی متن:
نمی‌تونی با همون «خودی» که مشکل‌داره، خودت رو نجات بدی.
پروژه‌ی «من باید بهتر بشم» در اکثر مواقع فقط یه بازیِ جدیدِ ایگوئه.
«فضیلت‌نمایی» و «خیر رساندن» بدون خودآگاهی، خیلی وقت‌ها بیشتر از بدیِ مستقیم ضرر داره.

راهِ سالم‌تر اینه که:
یه کم دست از اصلاح وسواسی خودت و دنیا برداری،
ابزار لازم برای بیان خودت رو یاد بگیری (مثلاً هنر، مهارت، زبان)،
و در کنارش با دقت و بدون قضاوت، فقط تماشا کنی که چه‌طور همه‌چیز داره رخ می‌ده.

از دلِ همین دیدن و رها کردنِ کنترلِ وسواسیه که «رشد واقعی» ممکنه خودش اتفاق بیفته؛
نه با فشار و پروژه‌ی «خودسازی» 🤝

مشاهده ویدیویی سخنرایی در یوتیوب (اینگلیسی): مشاهده ویدیو


 

ترجمه کامل متن:
عنوان کلی این حرف‌هایی که این‌جا می‌زنم «ذهن علیه ذهن»ه.
دارم سرِ انواع مختلفِ مسائلی حرف می‌زنم که ربط دارن به کنترل ذهن.

می‌تونم چیزی که می‌خوام بگم رو از زاویه‌های مختلف شروع کنم.
مثلاً اگه از دید «ارتباطات» نگاه کنیم، می‌شه مسئله‌ی «فیدبک» یا بازخورد.
یا اگه بخوام الهیاتی بگم، سؤال اینه:

چطوری انسان می‌تونه از خواست خدا پیروی کنه، وقتی خواست خودِ انسان کجه و مشکل‌داره؟

الهی‌دان‌ها می‌گن:
تو بدون «فیض الهی» (grace) یا اون نیرویی که بهت قدرت می‌ده از خواست خدا پیروی کنی، نمی‌تونی این کار رو بکنی.
خب، پس چطوری آدم فیض می‌گیره؟
چرا به بعضیا فیض داده می‌شه، به بعضیا نه؟

اگه من با زور خودم نمی‌تونم از خواست خدا تبعیت کنم، چون اراده‌م خودخواهه،
پس چطوری این اراده‌ی خودخواه قرارِ تبدیل بشه به یه اراده‌ی بی‌خودخواهی؟

من که نمی‌تونم خودم این کار رو بکنم، چون خودِ من همون اراده‌ی خودخواهم!
پس باید «فیض» این کار رو بکنه.
حالا اگه فیض هنوز این کار رو نکرده، چرا نکرده؟
می‌گن چون تو نپذیرفتی.

ولی طبق تعریف، من توانایی پذیرش نداشتم، چون اراده‌م خودخواه بوده!
حالا باید برم کالوینیست بشم و بگم فقط اون‌هایی که از قبل «مقدّر» شدن که فیض بگیرن، می‌تونن زندگیِ خوب داشته باشن؟

اینجوری دوباره می‌رسیم به یه وضعیت غیرقابل‌قبول:
آدم‌هایی که زندگی بد دارن و فیض نمی‌گیرن، چون از قبل برای فیض انتخاب نشدن، اون‌وقت طبق «حکمت بی‌نهایت خدا»، خودِ خدا باید مسئول کارهای بدشون باشه!
و این دیگه یه گره قشنگ و سفت حساب می‌شه.

حالا اگه این رو تو زبان فلسفه و دین شرقی بگم، داستان یه‌کم این‌طوری می‌شه:

بودا می‌گفت:
خرد فقط وقتی میاد که آدم «میل و خواسته‌ی خودخواهانه» رو رها کنه.
کسی که اون میل رو رها کنه، به نیروانا می‌رسه؛ یعنی نهایت آرامش و رهایی.

«نیروانا» تو سانسکریت یعنی «خاموش شدن»، «فوت کردن شمع»؛ یعنی در واقع «بازدم».
برعکسش «دم» گرفتنه.
اگه نفس رو بکشی تو و نگهش داری، خفه می‌شی.
ولی اگه بازدم کنی، دوباره خودش برمی‌گرده.

پس اصلِ ماجرا اینه:
اگه زندگی می‌خوای، بهش نچسب؛ ولش کن.
ولی مشکل این‌جاست:
اگه من «میل دارم که میل نداشته باشم»، این خودش یه میل نیست؟
چطوری می‌تونم «خواستن رو نخواهم»؟

چطور می‌تونم «تسلیم بشم»، وقتی خودِ من همون نیروی چسبیدن و ول نکردن و چنگ زدن به زندگی و زنده موندنه؟

من می‌تونم منطقی بفهمم که با چسبیدن به خودم، دارم خودم رو خفه می‌کنم.
مثل کسی که یه عادت بد داره که آخرش داره باهاش خودکشی می‌کنه، خودش هم می‌دونه ولی ولش نمی‌کنه، چون ابزار مرگش براش خیلی شیرینه.

در نهایت همه‌چی برمی‌گرده به این سوال پایه‌ای که انسان‌ها خیلی وقته درگیرشن:
آیا اصلاً راهی هست که ذهن آدم «تغییر» کنه؟
یا همش یه چرخه‌ی معیوبه، دورِ خودت چرخیدن؟

می‌تونم بپرسم: امروز چرا اومدید این‌جا؟ دنبال چی بودید؟
اگه بگم دنبال «کمک» بودید، خیلی بی‌ادبانه‌ست؟

شاید امیدوار بودید یکی رو بشنوید که حرفی بزنه که به دردتون بخوره؛
به‌عنوان آدم‌هایی که تو یه دنیای به‌شدت درگیر مشکل دارین زندگی می‌کنین.
دنیایی پر از مجموعه‌ای از بحران‌ها که هر کدومشون به تنهایی هم کافی بود، چه برسه کنار هم!

وقتی مشکلات سیاسی، اجتماعی و محیط‌زیستی رو بذاری کنار هم، یه وضعیت وحشتناک می‌شه.
و آدم طبیعتاً می‌گه:
دلیل این‌که اوضاع این‌قدر خرابه فقط این نیست که سیستم‌هامون غلطه؛
چه سیستم‌های تکنولوژیک، چه سیاسی، چه مذهبی.
بلکه «آدم‌ها» غلط‌اند.

شاید سیستم‌ها بد نباشن، ولی دستِ آدم‌های اشتباه‌ان.
چون ما آدم‌ها ـ به شکل‌های مختلف ـ خودخواهیم، کم‌خردیم، کم‌جرئتیم، از مرگ و درد می‌ترسیم،
واقعاً حاضر نیستیم با هم همکاری کنیم، حاضر نیستیم روی دل‌مون به روی دیگران باز باشیم.
و همه‌مون با خودمون می‌گیم: «متأسفانه من مشکل دارم. اگه فقط خودم آدم درستی می‌بودم…»
و بعد می‌گیم:
«آیا این آدم (سخنران) می‌تونه چیزی بهم بگه که کمکم کنه خودم رو عوض کنم، تا یه عضو خلاق‌تر و همکارترِ این بشریت باشم؟
دوست دارم بهتر بشم.»

پس تو ذهن خیلی‌ها از زاویه‌های مختلف یه حسِ فوری هست که:
«من باید خودم رو بهتر کنم، خودم رو اصلاح کنم.»
و این از نظر ظاهری هم مهم به‌نظر می‌رسه، چون به‌ظاهر اوضاع این‌جوریه که داریم مستقیم می‌ریم جهنم!

حالا تو این سؤال که: «آیا من می‌تونم خودم رو بهتر کنم؟»
یه مشکل واضح هست:
اگه من نیاز به بهتر شدن دارم، اون کسی که قراره بهترم کنه، خودِ همون آدمیه که باید بهتر بشه!
این‌جاست که سریع می‌خوریم به یه دور باطل.

باشه، می‌گی:
«فیض می‌خوای؟ از خدا بخواه. شاید بهت بده.»
الهی‌دان می‌گه: «بله، خدا فیضش رو آزادانه به همه می‌ده؛ چون همه رو دوست داره.
مثل هواست؛ فقط باید بپذیریش.»

یا یه مسیحی کاتولیک می‌گه:
«کافیه تعمید بگیری،
عشاء ربانی شرکت کنی، نان و شراب ـ بدن و خون مسیح ـ رو بگیری؛ همین‌ها خودِ فیض‌ان.
از طریق همین چیزهای ساده‌ی فیزیکی بهت داده می‌شه؛ خیلی راحت و در دسترس.»

ولی خب، کلی آدم تعمید گرفتن و همیشه هم جواب نداده.
آدم‌ها از فیض می‌افتن.
چرا؟
باز داریم همون مسئله‌ی اول رو یه لِوِل بالاتر تکرار می‌کنیم:

مسئله‌ی اول: چطوری خودم رو بهتر کنم؟
مسئله‌ی دوم: چطوری فیض رو قبول کنم؟
و درواقع این دوتا یه مسئله‌ان.

چون تو باید یه کاری بکنی که خودت رو بذاری از زیر کنترل خودت، بره زیر کنترل یه «جای بهتر».
اگه به خدای مسیحی اعتقاد نداری، می‌تونی به خدای هندوها معتقد باشی؛ یعنی «خودِ درونی‌ات».

اون‌ها می‌گن: یه «خود پایین‌تر» داری که بهش می‌گن «ایگو»؛
همون بچه‌شیطونِ درون که همیشه دنبال «من»ـه.
اما پشتِ این ایگو یه «آتمن» هست؛ خودِ برتر، نور درونی، خودِ واقعی، روح، که در اصل یکیه با خدا.

پس باید طوری مدیتیشن کنی که با اون خودِ برتر یکی بشی.
چطوری؟
می‌گن از این‌جا شروع کن که همه‌ی فکرهات رو نگاه کنی؛
خیلی دقیق احساساتت رو نگاه کن، هیجاناتت رو نگاه کن،
طوری که کم‌کم یه حس فاصله بین «نگاه‌کننده» و «چیزی که داره نگاه می‌شه» بسازی.

این‌جوری کم‌کم دیگه با جریان آگاهیت کشیده نمی‌شی؛
تو مثل یه شاهد می‌مونی، بی‌طرف، بدون قضاوت، فقط می‌بینی که چی داره می‌گذره.
به‌نظر می‌رسه این پیشرفته.
حداقل داری از بیرون به اوضاع نگاه می‌کنی؛ انگار می‌تونی روش کنترل پیدا کنی.

ولی صبر کن…
این «خودِ پشتِ خود»، این «نگاه‌کننده»، خودش کیه؟
می‌تونی اون رو هم نگاه کنی؟

اگه این کار رو بکنی، می‌فهمی همون‌طور که قضیه‌ی «فیض» فقط یه نسخه‌ی دیگه از همون مسئله‌ی اول بود، این هم همونه:

«چطوری با قدرت خودم بی‌خودخواه بشم؟»
می‌شه: «چطوری با قدرت خودم فیض بگیرم؟»

اینجا هم «خودِ ناظر» که پشت فکرها و احساساته، خودش یه فکر دیگه‌ست.
یعنی چی؟
مثل اینه که پلیس میاد تو خونه‌ای که دزدها توشن؛
دزدها از طبقه‌ی همکف می‌رن طبقه‌ی اول؛
پلیس میاد طبقه‌ی اول، دزدها رفتن دوم، بعد سوم، بعد پشت‌بوم.

ایگو هم همین‌طوره؛
هر وقت می‌خواد لو بره، سریع می‌ره یه طبقه‌ بالاتر و خودش رو با «خودِ برتر» قاطی می‌کنه.
می‌ره یه لِوِل بالاتر.

چون «بازی مذهبی» در واقع یه نسخه‌ی شیک و روشنفکرانه از همون بازی قدیمیه:
«چطوری خودم رو دور بزنم؟ چطوری خودم رو یه قدم بزنم؟»

مثلاً من می‌بینم لذت‌های معمولی دنیا ـ
غذا، سکس، قدرت، پول،
بعد یه مدت خسته‌کننده می‌شن.
می‌گم اینا نیست.
بعد می‌رم سراغ هنر، ادبیات، شعر، موسیقی،
خودم رو غرق اون‌ها می‌کنم. بعد از یه مدت می‌بینم اون‌ها هم جواب نیست.
می‌رم سراغ روانکاوی. بعد می‌بینم اون هم نیست.
می‌رم سراغ دین.

ولی هنوز دارم همون چیزی رو می‌خوام که وقتی بچه بودم و شکلات می‌خواستم، دنبالش بودم:
می‌خوام «خوبی» رو بگیرم، یه «گودی» خاص.
فقط حالا فهمیدم این گودی دیگه مادی نیست؛
چون چیزهای مادی خراب می‌شن، پس دنبال یه «گودی معنوی» می‌گردم که از بین نره.

ولی تو همین جست‌وجو هم، خودِ جست‌وجو فرقی با همون جست‌وجوی شکلات نداره!
فقط شکلات رو معنوی و مقدس و انتزاعی کردم.

خودِ «خودِ برتر» هم همینه.
خودِ برتر همون ایگوی قبلیه، فقط امیدواریم این‌دفعه ابدی، نابودنشدنی و سراسر دانا باشه!
ولی مشکل بزرگ اینه:
چطوری این خودِ برتر رو وارد عمل کنیم؟
چطوری اصلاً تو فکر و کار ما فرق ایجاد می‌کنه؟

من کلی آدم می‌شناسم که «خودِ برتر»شون فعاله،
یوگا می‌کنن، مدیتیشن دارن،
ولی مثل بقیه آدم‌ها هستن، بعضی‌ وقت‌ها بدتر!

و خودشون رو هم گول می‌زنن.
مثلاً می‌گن:
«دیدگاه مذهبی من خیلی لیبراله.
من معتقدم همه‌ی ادیان یه نوع وحی الهی دارن.
نمی‌فهمم شما چرا دعوا می‌کنین.
یکی می‌گه ما شاهدان یهوه دین واقعی رو داریم،
یکی می‌گه ما کاتولیک‌ها داریم،
مسلمان‌ها می‌گن راه درست تو قرآنه.
بعد یکی هم میاد که یه کاتولیک سطح‌بالاست می‌گه:
خدا روح خودش رو تو همه‌ی سنت‌ها داده،
ولی مال ما کامل‌تر و پخته‌تره.»

بعد یکی دیگه میاد می‌گه:
«نه، همه‌شون به یه اندازه تجلی خدا هستن،
و چون من این رو می‌فهمم، از شماها که دعوا می‌کنین خیلی متساهل‌ترم!»

می‌بینی بازی چطوریه؟
من هم می‌تونم همچین پوزی بگیرم.
فرض کن من رو به عنوان یه «گورو» ببینید،
و می‌دونین گوروها چقدر از هم بدشون میاد و همدیگه رو می‌زنن پایین.
من می‌تونم بگم: «من بقیه‌ی گوروها رو نمی‌زنم پایین.»
همین ترفند همه‌شون رو کیش‌ومات می‌کنه.

ما مدام داریم این کار رو می‌کنیم:
هی دنبال یه راهی می‌گردیم که یه سروگردن از بقیه بالاتر باشیم؛
با عجیب‌ترین و ظریف‌ترین ترفندها.

بعد تو این رو می‌بینی و می‌گی:
«فهمیدم، من همیشه این کار رو می‌کنم. حالا چیکار کنم نکنم؟»

من می‌پرسم: «چرا می‌خوای بدونی؟»
می‌گی: «چون این‌طوری بهتر می‌شم.»
می‌گم: «خب، چرا می‌خوای بهتر بشی؟»

می‌بینی؟
«دلیل این‌که می‌خوای بهتر بشی، همون دلیلیه که الان بهتر نیستی!»
بذار همین‌طوری بگم:

ما بهتر نیستیم، چون می‌خوایم بهتر باشیم.
راه جهنم با «نیت خوب» سنگ‌فرش شده.
همه‌ی کارخیرهای دنیا ـ چه برای خودشون کار خیر کنن چه برای دیگران ـ دردسرسازن.

داستان میمون و ماهی رو شنیدی؟
میمونه به ماهی گفت: «بذار کمکت کنم غرق نشی»،
بعد برداشت ماهی رو گذاشت بالای درخت!

ما سفیدپوست‌های آنگلوساکسون پروتستان،
انگلیسی، آلمانی، آمریکایی،
بیش از صد ساله داریم می‌دویم دنیا رو «بهتر» کنیم.
گفتیم فرهنگ و دین و تکنولوژی‌مون رو باید به همه بدیم.
جز شاید استرالیایی‌های بومی، به همه چسبوندیم.
حتی دمکراسی‌مون رو.
می‌گیم: «باید دمکراتیک باشی، وگرنه می‌زنیمت!»

بعد از این‌همه لطف و برکت، تعجب می‌کنیم چرا همه از ما متنفرن!

چون خیلی وقت‌ها «خیر رساندن به دیگران» و حتی «خیر رساندن به خودت» می‌تونه وحشتناک مخرب باشه؛
چون پر از غروره.
تو از کجا می‌دونی چی به درد بقیه می‌خوره؟
از کجا می‌دونی چی واقعاً به نفع خودته؟

اگه می‌گی «می‌خوام بهتر بشم»، یعنی فکر می‌کنی می‌دونی «بهتر» چیه.
اگه می‌دونستی، تا الان بهتر شده بودی!

تو ژنتیک هم همین مشکل هست.
یه‌بار رفتم جلسه‌ای که ژنتیک‌دان‌ها و چندتا فیلسوف و الهی‌دان جمع شده بودن.
ژنتیک‌دان‌ها گفتن: «ببینید، ما داریم می‌رسیم به جایی که بتونیم هر نوع شخصیت انسانی که شما بخواین تولید کنیم.
قدیس، فیلسوف، سیاستمدار بزرگ، هر چی بخواین.
فقط به ما بگید چه جور آدمی باید بسازیم.»

من گفتم:
«ما که خودمون هنوز اصلاح ژنتیکی نشدیم، از کجا بفهمیم چه نوع انسانِ اصلاح‌شده‌ای باید بسازیم؟
کلی می‌ترسم انتخاب فضیلت‌هامون فاجعه بشه.»

مثل همون دونه‌های پرمحصول جدید که بعداً فهمیدیم از نظر محیط‌زیستی مشکل‌سازن.
هر جا ما می‌ریم تو کار طبیعت دست ببریم، تا یه چیزی رو «کارآمد» کنیم، باید یه جاهایی هزینه‌ش رو بدیم.
آدمِ اصلاح ژنتیکی‌شده هم می‌تونه خیلی ترسناک بشه؛
مثلاً یه طاعونِ «آدم‌های خیلی خوب»!

هر حیوون تک‌به‌تک، تو خودش، «بی‌گناهه»؛ داره کار خودش رو می‌کنه.
ولی وقتی گله‌جمع می‌شن، می‌شن آفت.
مثلاً مورچه‌ها، ملخ‌ها.
تک‌تک‌شون اوکی‌ان، ولی میلیون‌میلیون که می‌شن، مصیبت می‌شن.
حالا تصور کن یه لشکر میلیون‌نفری از «قدیس‌ها»!

من به اون ژنتیک‌دان‌ها گفتم:
«فقط یه کار می‌تونید بکنید:
مطمئن شید تنوع عظیم انواع آدم‌ها رو حفظ کنید.
لطفاً ما رو خلاصه نکنید به چند مدل آدمِ به‌ظاهر عالی.
عالی برای چی؟ ما هیچ‌وقت نمی‌دونیم شرایط آینده چی می‌شه،
و تو هر دوره‌ای چه جور آدمی لازم می‌شه.»

یه وقت ممکنه نیاز داشته باشیم آدم‌های خیلی فردگرا و مهاجم.
یه وقت دیگه آدم‌های خیلی همکار و تیمی.
یه زمان آدم‌های دست‌به‌آچارِ دنیا،
یه زمان آدم‌های کاوشگر درون.
نمی‌دونیم.
پس هرچی تنوع و مهارت‌های مختلف بیشتر، بهتر.

اینجا هم دوباره می‌بینی:
ما واقعاً نمی‌دونیم چطوری باید تو کار دنیا دست ببریم.
دنیا مثل یه سیستم زنده‌ی فوق‌العاده پیچیده و به‌هم‌وصل‌شده‌ست.
بدن آدم هم همین‌طوره.

وقتی سطحی نگاه می‌کنی، می‌گی:
«ای وای، آبله‌مرغان؛ لکه‌های قرمز و خارش‌دار، خب اینا رو قطع کنیم!»
یا: «بریم ویروس رو بکشیم.»
بعد می‌فهمی برای کشتن ویروس، یه سری چیز دیگه وارد بدن کردی که خودشون داستان شدن؛
مثل آوردن خرگوش به استرالیا که بعداً خودش شد آفت!

بعد می‌گی: «خب، مشکل ویروس نبود، ویروس همه‌جا هست.
مشکل این بود که سیستم ایمنیِ این آدم ضعیف شده بود.
پس باید مقاومتش رو بالا ببریم، ویتامین بدیم نه آنتی‌بیوتیک.»
بعد می‌فهمی مقاومت نسبت به چی؟
ممکنه در برابر یه کلاس از میکروب‌ها قوی بشه،
ولی یه جور دیگه بیاد که عاشق اون شرایط جدیده!

ما پزشکی‌مون رو هم تکه‌تکه کردیم؛
قلب‌شناس، ریه‌شناس، استخوان‌شناس، مغز و اعصاب…
هرکدوم فقط از زاویه‌ی خودش بدن رو نگاه می‌کنه.
چندتا «جنرالیست» هستن، ولی حتی اون‌ها هم می‌دونن بدن اون‌قدر پیچیده‌ست که تو یه ذهن جا نمی‌شه.

بعد فرض کن همه‌ی این بیماری‌ها رو درمان کنیم؛
سؤال بعدی: با انفجار جمعیت چیکار کنیم؟
طاعون و وبا رو مهار کردیم،
سل رو تقریباً زدیم،
ممکنه سرطان و بیماری قلبی رو هم حل کنیم،
اون‌وقت آدما از چی بمیرن؟
یا هی نمیرن و فقط «بیشتر می‌شن»؛
بعد مجبوریم زایش رو با قرص و ابزار کنترل کنیم.
بعدش آثار جانبی این‌ها چیه؟
اثرات روانی این‌که زن و مرد دیگه به روش معمول بچه‌دار نمی‌شن چیه؟
نمی‌دونیم.

خیلی چیزهایی که دیروز و امروز «نعمت» به‌نظر می‌رسن، فردا معلوم می‌شه فاجعه بودن؛ مثل DDT.
فضیلت‌های اخلاقی گذشته، الان ممکنه برامون بشن بدترین جنایت‌ها.
مثلاً «تفتیش عقاید» کلیسا.
آن موقع تو نگاه خودشون، تفتیش عقاید، همون‌قدر «علمی و لازم» بود که ما الان روان‌پزشکی رو لازم می‌دونیم.
می‌گفتن این کار برای نجات روح آدماست.
هر روشی هم تو این مسیر توجیه می‌شد.

ما تغییر نکردیم؛
همین کار رو می‌کنیم با اسم‌های جدید.
اونا رو می‌بینیم می‌گیم «چه وحشتناک»،
ولی خودمون رو نمی‌بینیم.

پس حواست باشه از «فضیلت» نترسی، ولی زیادی جدّیش هم نگیری!

لاووتسه (فیلسوف چینی) می‌گه:
«بالاترین فضیلت، خودش رو فضیلت نمی‌دونه، و برای همین واقعاً فضیلته.
فضیلت پایین‌تر، نمی‌تونه از فضیلت بودن دست بکشه، و برای همین اصلاً فضیلت نیست.»

یعنی چی؟
یعنی فضیلتِ عالی، حواسش به خودش نیست؛
نمی‌شینه به خودش بگه «به‌به من چقدر خوبم!».
مثل نفس کشیدن.
هیچ‌کس بعد از نفس کشیدن نمی‌گه: «ایول، چه کار خوب و اخلاقی‌ای کردم!»
ولی نفس کشیدن بزرگ‌ترین نعمته؛ زندگیه.

یا چشم‌های قشنگ داری ـ آبی، قهوه‌ای، سبز ـ
نمی‌شینی خودت رو تحسین کنی که:
«من چه جواهرات باارزشی تو صورتم دارم!»
فقط چشم‌ه.
ولی واقعاً «فضیلته»؛ قدرتیه که باهاش رنگ و شکل دنیا رو تجربه می‌کنی.

فضیلت واقعی مثل «قدرت شفابخشی یه گیاه»ـه.
ولی این فضیلت‌های ظاهری، همش اداست، ناز کردنه، بازیه،
و معمولاً دردسر درست می‌کنن.
چون بدترین کارها با اسم «درستی و حق» انجام می‌شن.

و مطمئن باش هر ملتی، هر حزب سیاسی، هر مذهب،
وقتی می‌ره جنگ، با احساس «حق‌به‌جانب» می‌ره.
همیشه اون طرف رو شیطان می‌بینه.
طرف مقابل تو چین، روسیه یا ویتنام،
همون حس حق‌بودن رو نسبت به کار خودش داره که ما نسبت به خودمون.

برای همین کنفوسیوس می‌گه: «آدم‌های خیلی خوبِ ظاهری، دزدهای فضیلتن!»
همون حکمت معروف خودمون: «راه جهنم با نیت خوب فرش شده.»

پس نتیجه‌گیری (یا ضدنتیجه‌گیری) این حرف‌ها اینه که:
اگه واقعاً از درون ببینی تو خودت چی می‌گذره،
می‌فهمی کار خاصی نمی‌تونی بکنی برای «بهتر کردن خودت».
چون اصلاً نمی‌دونی «بهتر» دقیقاً یعنی چی.
و از اون مهم‌تر:
اون کسی که قرارِ بهتر بشه، همونیه که می‌خواد بهتر کنه!

این برای جامعه هم صدق می‌کنه.
میشه جامعه رو عوض کرد؟
می‌تونیم کلی هیجان درست کنیم دور ایده‌ی انقلاب،
که «این انقلاب همه‌چیز رو درست می‌کنه».
کدوم انقلاب تا حالا همه‌چیز رو درست کرده؟
از چپ، از راست، هر طرف که بوده.

بهترین شکل حکومت‌هایی که تا حالا داشتیم،
اونایی بودن که یه‌جور «سرهم‌بندی کنترل‌شده» بودن؛
هی طرح قشنگ و مطلق نداشتن،
فقط یه‌جوری جلو رفتن، تعادل نسبی.
هر وقت یه سیستم خیلی بزرگ و قوی با قدرت اجرای بالا داشته‌ایم،
خونریزی و خشونت و دردسر بیشتر شده؛
فرقی نمی‌کنه مائو باشه یا هیتلر.

خب، حالا اگه بفهمیم:
تو نمی‌تونی خودت رو دور بزنی؛
نمی‌تونی «عمداً» بی‌خودآگاه باشی؛
نمی‌تونی «از روی قصد» خودجوش و خودانگیخته باشی؛
نمی‌تونی «واقعاً عاشق» باشی چون تصمیم گرفتی عاشق باشی.
یا عاشقی، یا نیستی.
اگه تظاهر به عشق کنی، طرف رو فریب می‌دی و یه روزی ازت متنفر می‌شه.

می‌گی: «خب، باید صادق باشم.»
این شروع هزار تا دروغ جدیده.

هر وقت موجِ «عشق، عشق، عشق، همه باید همدیگه رو دوست داشته باشن» راه می‌افته،
من می‌رم یه اسلحه می‌خرم در رو قفل می‌کنم!
چون می‌دونم دارم بوی یه طوفان ریاکاری رو حس می‌کنم.

پس بیایم از یه زاویه‌ی دیگه نگاه کنیم؛ زاویه‌ای که اولش ممکنه خیلی ناامیدکننده به‌نظر برسه:
فرض کنیم هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم که خودمون رو تغییر بدیم.
فرض کنیم گیر کردیم همین‌جوری.

این بدترین چیزیه که یه مخاطب آمریکایی می‌تونه بشنوه؛
چون همه‌چیز تو فرهنگ این‌جا حولِ «خودسازی» می‌چرخه.

حتی دویدن!
دویدن خودش چیز قشنگیه؛
این‌که یه نفر بدوه، آزادانه بین تپه‌ها، عالیه.
ولی این موجِ «جاکینگ» که با قیافه‌ی عبوس، مغز و استخون‌هات رو تکون بدی،
چون «سلامتی‌ت رو بهبود می‌ده»؛
یه‌جور سخت‌گیریه، یه‌جور وظیفه‌سازی.

چرا می‌ری مدرسه؟
جواب رایج اینه: «برای این‌که خودت رو بهتر کنی، آینده‌ت بهتر بشه…»
ولی دلیل واقعی فقط باید این باشه که:
اینجا یه چیزی هست ـ یه استاد، یه کتابخونه ـ
که تو شدیداً بهش علاقه‌مندی.
مثلاً عاشق خط چینی هستی،
یا عاشق گیاه‌شناسی،
یا یوگا.

الان تو UCLA برای «کوندالینی یوگا» واحد درسی با نمره می‌دن!
ده سال پیش این چیزها رو کسی جدی نمی‌گرفت.

ولی هدف واقعی از درس خوندن اینه که:
تو به یه چیزی علاقه‌مند شدی، می‌خوای یادش بگیری.
نه این‌که خودت رو «ارتقا» بدی.

مشکل اینه که سیستم آموزشی اشتباه گرفت.
به یادگیری «مدرک و امتیاز» چسبوند.
مزدِ یاد گرفتن زبان فرانسه باید این باشه که بتونی فرانسوی صحبت کنی و ازش لذت ببری.
نه این‌که مدرک بگیری و ازش برای بازیِ «من از تو بالاترم» استفاده کنی.

همین بازی «یه سروگردن بالاتر بودن» شده کار اصلی دانشگاه‌ها.
همه مشغول یاد گرفتن قواعد بازی «استاد خوب بودن»ن.
تو جلسات حرفه‌ای استادها هم معمولاً اصلاً راجع‌به خودِ موضوع تخصصی‌شون حرف نمی‌زنن؛
بیشتر راجع‌به سیاست دانشگاهی و این‌جور چیزهاست.
چون خیلی باکلاسه که در ظاهر بی‌تفاوت باشی به خود موضوع.

تو کار هم همین‌طوره.
مثلاً لباس‌سازی می‌تونه کار قشنگی باشه.
این‌که لباس خوب بسازی.
البته باید بفروشی که بتونی زندگی کنی،
ولی وقتی هدفت می‌شه «پول»، نه «لباس»،
شروع می‌کنی از کیفیت زدن.
بعد پول زیاد می‌شه، نمی‌دونی باهاش چیکار کنی.
نه می‌تونی روزی ده تا کباب بخوری،
نه تو شش‌تا خونه هم‌زمان زندگی کنی،
نه با سه تا رولزرویس هم‌زمان رانندگی کنی.
فقط پول جمع می‌کنی که باز پول بیاره،
و دیگه حواست نیست به این‌که این پول چطوری داره تولید می‌شه؛
آب‌ها آلوده بشن، هوا خراب بشه، ماهی‌ها بمیرن، مهم نیست،
فقط نمودار سود بره بالا.

یعنی رفتی دنبال «بهبود وضع خودت»،
ولی تهش هم خودت رو گم کردی، هم دنیا رو بهم ریختی.

تو هنر هم همینه.
اگه موسیقی می‌نوازی، تنها دلیل درستش اینه که ازش لذت می‌بری.
اگه می‌زنی که تو روزنامه ازت تعریف کنن،
دیگه عاشق موسیقی نیستی، عاشق تصویری هستی که از خودت می‌سازی.

من چرا میام حرف می‌زنم؟
چون خوشم میاد!
صدای خودم رو دوست دارم،
به چیزی که می‌گم علاقه دارم،
و بابتش پول هم می‌گیرم؛
و این زرنگی زندگیه:
کار مورد علاقه‌ت رو انجام بدی و براش پول هم بگیری.

پس وضعیت اینه:
ایده‌ی «خودسازی» یه جور سراب و بازیه.
داستان این نیست.

بذار از جایی شروع کنیم که هستیم:
اگه بدون هیچ شک و شبهه‌ای بفهمی
که هیچ کاری نمی‌تونی بکنی که «بهتر» بشی،
یه جور سبک شدن میاد سراغت، نه؟

بعد می‌گی: «خب حالا چی کار کنم؟»
یه قلقلک درونیت شروع می‌شه؛
چون عادت کردیم مدام چیزی رو بهتر کنیم، دنیا رو بهتر ترک کنیم و این حرف‌ها.
می‌گیم: «باید به دیگران خدمت کنم»، این حرفای مبهم.

ولی فرض کن
به‌جای این‌که این itch رو دنبال کنی،
بپذیری که واقعاً کار خاصی برای بهتر کردن خودت و دنیا نداری.
این پذیرش، یه “وقفه” بهت می‌ده؛
در طول اون وقفه می‌تونی فقط «تماشا» کنی.

کسی این کار رو نمی‌کنه، برای همین خیلی ساده به نظر میاد،
اون‌قدر ساده که انگار ارزش انجام دادن نداره.

تا حالا فقط «تماشا» کردی؟
ببینی چی داره رخ می‌ده،
و ببینی در مقابلش چه واکنشی ازت در میاد؟
فقط تماشا.
بدون این‌که عجله داشته باشی بدانی «این چیه».

ما سریع برچسب می‌زنیم:
«این دنیای بیرونه.»
از کجا مطمئنی؟
از نظر عصب‌شناسی، کل تجربه‌ی تو الان تو مغزته.
این‌که فکر می‌کنی چیزی بیرون از جمجه‌ات هست،
خودش یه مفهوم عصبیه.
ممکنه باشه، ممکنه نباشه؛
ولی چیزی که باهاش سروکار داریم، همینه که توی سیستم عصبی تو داره اتفاق می‌افته.

فکر می‌کنی این «دنیای مادیه»،
یا ممکنه فکر کنی «دنیای روحانیه».
هر دو فقط یه سری ایده فلسفی‌ان.
واقعیت، نه مادیه، نه روحانی.
واقعیت، «همینیه که هست».

اگه بتونیم این‌طوری نگاه کنیم
بدون این‌که سریع برچسب بزنیم، قضاوت کنیم، طبقه‌بندی کنیم،
فقط ببینیم چی داره می‌گذره،
و ببینیم خودمون چی کار می‌کنیم،
اون‌وقت یه شانس به خودمون دادیم.

و چه‌بسا وقتی از این همه «دخالت‌گری» و «اصلاح‌طلبی وسواسی» دست برداریم،
ذات خودمون شروع کنه خودش کار خودش رو بکنه،
چون دیگه مدام جلو خودش رو نگرفته‌ایم.

کم‌کم می‌فهمی کارهای بزرگی که انجام می‌دی، درواقع «اتفاق می‌افتن».
هیچ نابغه‌ای واقعاً نمی‌تونه توضیح بده چطوری این کار رو می‌کنه.
می‌گه: «من فقط یه تکنیک یاد گرفتم که بتونم چیزی رو که درونم بود، بیان کنم.»
موسیقی‌دان باید ساز و نت یاد بگیره،
نویسنده باید زبان یاد بگیره.
اما بعد از اون، اون چیزی که واقعاً مهمه، یه جور «رخ دادن»ه، نه «برنامه‌ریزی».

اگه می‌تونستیم این روند رو دقیق توضیح بدیم، مدرسه‌هایی داشتیم که «نابغه» تولید می‌کردن،
آن‌قدر که دیگه نابغه داشتن چیز خاصی نبود.
ولی دقیقاً جذابیت نبوغ اینه که از فهم ما خارجه.

مغز خود ما همین‌طوره؛
عصب‌شناسی یه ذره چیز می‌دونه از مغز،
یعنی مغز خیلی از عصب‌شناسی جلوتره.
یه چیزی تو ما هست که این همه عجایب فکری و فرهنگی رو ساخته،
ولی ما نمی‌دونیم «چطوری».
هیچ کمپین و پروژه‌ای راه ننداختیم که «مغزمون رو از میمون‌ها بهتر کنیم».
فقط رشد کرده، اتفاق افتاده.

هر رشد واقعی یه «رخداد»ه.
برای این‌که این رخداد اتفاق بیفته، دو چیز مهمه:
یکی این‌که ابزار و تکنیک لازم برای بیانش رو داشته باشی،
دوم این‌که از جلوی پای خودت کنار بری.

ولی ریشه‌ی مشکل کنترل اینه:
«چطوری از جلوی پای خودم کنار برم؟»

اگه بیام بهتون یه سیستم یاد بدم که:
«بیاین همه با هم تمرین کنیم از جلوی پای خودمون کنار بریم»،
باز همین تبدیل می‌شه به یه جور پروژه‌ی خودسازی!

این تضاد رو تو تاریخ کل معنویت بشر می‌بینی.
به زبان ذن می‌گن:
«با فکر کردن بهش نمی‌رسی؛
با فکر نکردنِ عمدی هم نمی‌رسی.»

خارج شدن از سر راه خودت،
وقتی ممکن می‌شه که دیگه موضوع انتخاب نباشه؛
وقتی می‌بینی هیچ چیز دیگه‌ای باقی نمونده که انجام بدی.
وقتی می‌بینی چه «کاری کردن» و چه «کاری نکردن»،
هیچ‌کدوم راه‌حل نیست،
می‌رسی به جایی که «دیگه نمی‌دونی چه کنی» ـ گیج و متوقف.
اون‌وقت فقط «تماشا» می‌مونه.

شاید بگی: «من کمک لازم دارم، می‌خوام برم پیش یه نفر.»
روان‌درمانگر، کشیش، گورو، هر کی.
حالا چطور تشخیص می‌دی این آدم بلده یا فقط یه حرف‌زن حرفه‌ایه؟

می‌ری از شاگردهاش یا مریض‌هاش می‌پرسی،
و طبیعتاً همه‌شون تعریف می‌کنن.
چون وقتی بابت یه چیزی کلی پول و زمان دادی،
سخته قبول کنی «سرِ کارت گذاشته‌اند».
کسی نمی‌گه «ماشینی که خریدم آشغال بود»؛
همه سعی می‌کنن توجیه کنن.

ولی چیزی که مردم نمی‌فهمن اینه که:
وقتی تو یه مرجع انتخاب می‌کنی،
درواقع با نظر خودت انتخابش کردی.
این‌که «این آدم درسته، این کتاب درسته»،
همه‌ش نظر خودته.
و سؤال اینه:
تو چقدر خودت صلاحیت داری تشخیص بدی کی صلاحیت داره؟

می‌گی: «من معتقدم فلان کتاب کلام خداست.»
باشه، این نظر توئه.
خود کتاب ممکنه ادعا کنه کلام خداست،
ولی این‌که تو باور کردی دروغ نمی‌گه،
باز نظر خودته.
کلیسا می‌گه درسته،
تو قبول کردی کلیسا اشتباه نمی‌کنه؛
باز هم نظر خودته.

نمی‌تونی از این حلقه فرار کنی.
وقتی یه مرجع انتخاب می‌کنی که بهت کمک کنه خودت رو بهتر کنی،
مثل اینه که خودت با مالیاتت به پلیس حقوق بدی
تا مراقب باشه تو قانون رو رعایت کنی!
خب، نمی‌تونی خودت مواظب خودت باشی؟
اینجا کشور «آزادگان و دلیران»ه یا نه؟

حقیقت اینه که اکثر آدم‌ها نمی‌خوان مسئول خودشون باشن،
چون حس می‌کنن نمی‌تونن.
مثل حرف پولس رسول:
«خواستنِ کار خوب با منه، ولی انجامش نه.
خوبی‌ای که می‌خوام انجام نمی‌دم،
بدی‌ای که نمی‌خوام، انجام می‌دم.»

پس دوباره برگشتیم سر نقطه‌ی اول:
خودسازی شبیه اینه که بخوای با کشیدن بند کفش خودت رو از زمین بلند کنی.
نمی‌شه.

بعد مذهبی‌ها می‌گن:
«خودت نمی‌تونی، خدا کمک‌ت می‌کنه.»
ولی این‌که خدا هست یا نه،
این‌که دعای تو رو می‌شنوه یا نه،
و این‌که تعریف تو از خدا چیه،
همه‌ش نظر خودته.
شاید از پدر و مادرت گرفتی،
شاید از کشیش،
ولی آخرش تو قبولش کردی.

من خودم الان پدربزرگم؛ پنج تا نوه دارم.
می‌دونم همون‌قدر احمقم که پدربزرگ خودم احتمالاً بود!
ولی تو چشم نوه‌هام، یه آدم مهم و بزرگ و دانا به‌نظر میام.
امیدوارم فقط چون من بلندبلند حرف می‌زنم و قیافه جدی می‌گیرم، باور نکنن هر چی می‌گم وحی منزله.
چون هر مرجعی رو انتخاب کنن،
باز هم خودشون انتخابش کردن.