در این سخنرانی، آلن واتس عاشق شدن را نوعی «دیوانگی الهی» میداند؛ تجربهای ناگهانی و ویرانکننده که میتواند آدم معمولی را در نگاه ما به موجودی الهی تبدیل کند. او نشان میدهد چطور ایدهی عشق رمانتیک با الگوی سنتیِ ازدواج بهعنوان یک قرارداد اجتماعی و خانوادگی در تضاد است و همین، منبع تنش و شکست بسیاری از روابط میشود. واتس پیشنهاد میکند ازدواج را نه بر مبنای «قولِ همیشگی عاشق ماندن»، بلکه بر پایهی صداقت، دوستی و آزادی متقابل ببینیم تا جا برای دیوانگیِ عاشق شدن هم باقی بماند. در نگاه او، عشق و تسلیم شدن به دیگری، هرچند ظاهراً دیوانهوار است، اما میتواند عمیقترین شکل سلامت و بیداری در زندگی باشد.
ویدیو سخنرانی در یوتیوب: مشاهده ویدیو
امروز صبح میخوام باهاتون دربارهی یه نوع «دیوانگی الهی» حرف بزنم،
از اون مدلهای شدید و خطرناکاش: عاشق شدن.
از نظر عملی، عاشق شدن یکی از غیرمنطقیترین و دیوونهبازترین کارهاییه که میتونی بکنی،
یا میتونه سرت بیاد.
چون یک زن یا یک مرد – که از نظر همهی آدمهای دیگه یه آدم کاملاً معمولی و عادی به نظر میرسه –
توی چشم تو میتونه تبدیل بشه به خودِ خدا، یا الههای که روی زمین مجسم شده.
اونقدر افسونکننده که آدم میتونه مثل شعر قدیمی بگه:
«هر نسیمی میوزد، نام تو را زمزمه میکند.»
این تجربه، تجربهی خیلی عجیبیه؛
یه اتفاق بههمریزنده و زیروروکننده توی زندگی آدمها.
چون هیچوقت نمیدونی کی گریبانت رو میگیره،
یا چرا این آدم و نه یکی دیگه.
یه جور شبیه اینه که یه بیماری مزمن و سخت بگیری؛
وقتی افتادی توش، ولت نمیکنه.
ما بعضی وقتها سعی میکنیم این وضعیت رو «حل» کنیم
با اینکه بیایم و عشق رو تبدیل کنیم به پایهی ازدواج؛
و این، خودش کار فوقالعاده خطرناکیه.
توی تمدن غربی،
یه سنت خانواده داریم که خیلی عجیبغریبه؛
ترکیبیه از کلی ایدهی جورواجور که انگار زورکی چسبوندیمشون به هم.
اگه برگردیم به ریشههای تمدن غرب،
یعنی سنتهای عبری و مسیحی،
میبینیم «ازدواج» و «عاشق شدن»
در اصل دو تجربهی جدا از هم بودن.
توی اون دورانهای قدیم، توی جامعههای کشاورزی،
هیچکس خودش همسرش رو انتخاب نمیکرد.
البته استثناهایی هم بوده.
مثلاً توی یونان باستان،
گاهی زنی رو «پارتِنوس» صدا میکردن
که معمولاً اشتباه ترجمه شده به «دوشیزه / باکره».
ولی معنای دقیقش زنی بوده که خودش شوهرش را انتخاب میکند،
و از این زنها خیلی کم بوده.
توی کتاب اشعیا (در عهد عتیق) اونجا که میگه:
«اینک دوشیزهای آبستن خواهد شد و پسری خواهد زایید…»
در متن یونانی، کلمهی «پارتِنوس» هست؛
یعنی در واقع: «زنی که خودش انتخاب میکند»
و نه لزوماً «باکره» به معنای امروزی.
البته ممکنه اون زن، هم انتخابکننده باشد و هم باکره، ولی معنای اصلی این نیست.
بهطور کلی، ازدواج، اتحاد دو خانواده بود.
نه فقط برای بچهدار شدن؛
بلکه برای ساختن یک واحد اجتماعی کوچکتر از روستا.
روستا خودش دستهای از چند خانوادهی بزرگ بود.
پیرترها – پدربزرگها و مادربزرگها – نقش بزرگی داشتن در اینکه
بچههاشون با چه کسی ازدواج کنن.
مینشستن، حسابوکتاب میکردن، آدم میفرستادن، واسطه میآوردن،
و نگاه میکردن این دختر برای پسرشون مناسب هست یا نه،
چه مقدار جهیزیه یا دارایی همراهش میآد،
و این اتحاد برای دو خانواده از نظر اقتصادی و اجتماعی بهصرفه هست یا نه.
این چیزها تقریباً تا همین زمانهای نهچندان دور
توی ازدواجهای خاندانهای سلطنتی خیلی مهم بود.
ولی در کنار همهی اینها،
پادشاهها و ملکهها همیشه معشوقهها و روابط بیرون از ازدواج هم داشتند؛
برای وقتی که عاشق میشدن،
یا حتی اگر نمیشدن، برای اینکه «تکهمسری» تبدیل به «تکنواختی» نشه!
به همین دلیله که تا امروز هم
ازدواج یه مراسم مدنی یا مذهبیه
که پایهاش یه قرارداد قانونیه.
یه قرارداد که زیرش رو امضا میکنی.
به همین خاطر هم قوانین زیادی دور و برش هست
و این قرارداد خیلی سخت قابل فسخه.
منطقش هم روشنه:
جامعه فکر میکنه برای بچهها
و برای ثبات عمومی جامعه،
یک محیط امن و باثبات لازمه.
وقتی یک ازدواج از هم میپاشه،
برای بقیهی اطرافیان هم تکاندهنده و نگرانکنندهست.
سالها یه زوج رو میبینی که به نظرت خوشبختترین و سازگارترین آدمهای دنیا هستن،
بعد ناگهان میشنوی جدا شدن؛
بعد شروع میکنی به فکر کردن:
«اینجا چه خبره؟ من دور و برم پر از دیوونهست؟»
ما بهش میگیم «بههمپاشیدن»؛
خود این کلمه پر از قضاوت منفیه.
انگار یه چیز خیلی قیمتی خورد شده، شکسته.
در حالی که شاید اصلاً ماجرا چیز دیگهای باشه؛
بستگی داره چطور نگاهش کنی.
حالا وسط این تصویر فئودالی از ازدواج،
یک جریان دیگه وارد میشه:
جنبش شاعرانهای که در جنوب فرانسه، پرووانس،
در قرون وسطی شکل گرفت؛
چیزی که بهش میگن «عشق درباری» (courtly love).
در مورد ماهیتش، بین پژوهشگرها اختلاف هست.
طبق یکی از نظریهها،
شوالیهی عاشقپیشه که معمولاً شاعر هم بود،
زن مورد علاقهاش رو انتخاب میکرد،
ترجیحاً یک زن متأهل.
بعد شروع میکرد به حسرت کشیدن؛
زیر پنجرهاش آواز میخوند،
پیغام و نشانه و هدیهی عاشقانه میفرستاد.
اما طبق این دیدگاه، نباید با او همخواب میشد؛
چون نه تنها زنا محسوب میشد،
بلکه «حالت عاشق بودن» رو خراب میکرد.
عشق باید همیشه ناتمام، دستنیافتنی و همراه رنج باقی میموند.
اما نظریهی دوم – که احتمالاً واقعبینانهتره – اینه که
زنان اشرافزادهی بزرگ،
بهشدت حوصلهشون سر میرفت!
چون شوهرهاشون مدام در سفر، شکار، جنگ، خوشگذرونی و زنبازی بودن.
پس اونها هم نیاز به روابط عاشقانه و معشوقه داشتن.
و داشتند.
و از دل همون روابط، کلی شعر و ادبیات عاشقانه بیرون آمد.
دوست من «یانو باردا» همیشه میگه:
«قوانین مربوط به روابط جنسی هیچوقت نباید خیلی شُل و آزاد بشه؛
همیشه باید یه مقدار محکومیت و ممنوعیت وجود داشته باشه،
چون اگر این ممنوعیتها نباشه، همهچیز زیادی آسون میشه و جذابیتش رو از دست میده.»
من هم توی کتابم Beyond Theology یه نظریه سر این موضوع دارم:
اینکه سرکوب جنسی در مسیحیت،
شاید ناخودآگاه برای این بوده که مردم بیشتر به سکس فکر کنند!
چون وقتی همهچیز کاملاً آزاد و بیقید باشه،
همهچیز اونقدر ساده و دمدستی میشه
که ممکنه در نهایت تبدیل بشه به یک چیز «کسلکننده»؛
و آدمها برن دنبال انواع دیگهی انحراف و تخدیر،
که چه بسا ناسالمتر هم باشه.
کمکم، با ترکیب این دو نگاه –
یکی ازدواج بهعنوان قرارداد خانوادگی،
و دیگری عشقِ دیوانهوارِ رمانتیک –
به چیزی رسیدیم که امروز بهش میگیم ازدواج عاشقانه / رمانتیک.
اینجا دو جریان اصلاً جور درنمیان:
دو تا جوان که به شدت میخوان بالاخره همدیگر رو در آغوش بگیرن،
و تنها راه مشروع برای این کار،
همین قرارداد ازدواجه،
طبیعیه که حاضرن هر قولی بدهند
تا به این خواستهشون برسن.
درست است که خیلی از زوجها هستند
که ازدواج قانونی و زندگی طولانی و خوشایندی کنار هم دارند
– و اینها معمولاً توی خبرها نمیآیند،
چون خبرهای خوب اصولاً «خبر» محسوب نمیشن –
ولی خیلیهای دیگر هم هستن که خوششانسی نداشتن.
من راه مطمئنی برای «کارکردن تضمینی ازدواج» سراغ ندارم،
چون هر تلاشی برای «درست نگه داشتن» ازدواج،
معمولاً یه جایی توی دل طرفین، داره خصومت میسازه.
آدم میتونه خیلی سخت تلاش کنه ازدواجش رو نگه داره،
ولی در این راه، به تدریج
از احساسات واقعی خودش جدا میشه.
به خودش میگه: «باید احساساتم رو کنترل کنم.
به خاطر بچهها، به خاطر جامعه، به خاطر…»
و هی کار میکنه، کار میکنه، کار میکنه.
یکی از این «کار کردنها» اینه که سعی کنی
خودت رو قانع کنی که عاشق هستی.
شروع میکنی نقش بازی کردن:
با زبان عاشقانه حرف میزنی،
لیست یادآوری مینویسی که چه توجههایی باید نشون بدی،
توی تقویم یادداشت میکنی سالگرد ازدواج رو فراموش نکنی،
و…
هر چی بیشتر این چیزها رو «اجرا» میکنی،
بیشتر داری قول و انتظار میسازی
برای چیزی که در عمق احساساتت واقعاً وجود نداره.
و هر دو طرف، در جای خیلی پشتی ذهنشون،
این رو میدونن.
کمکم، خودت رو دیوار به دیوار،
توی یک تلهی کامل زندانی میکنی،
و دشمنی و دلخوری متقابل بیشتر و بیشتر میشه.
تا جایی که یک روانشناس اخیراً از بیماری پرسید:
«تو علیه چه کسی عاشقی؟»
(یعنی: در تعارض با کی افتادی که عاشق شدی؟)
بدترین شکل عاشق شدن،
وقتی اتفاق میافته که هر دو نفر،
یا یکیشون، قبلاً ازدواج کرده.
چون توی نظم اجتماعی فعلی ما،
این یک تجربهی بهشدت ویرانکنندهست.
همهی اون رمانهای ویکتوریایی رو یادتون بیارید –
خیلی از آدمها هنوز انگار دارن همونها رو زندگی میکنن.
توی این داستانها، یک زوجِ بهشدت عاشق،
در نهایت به این نتیجه میرسن که:
«به صلاحمونه دیگه همدیگه رو نبینیم.
این چیزی که بین ماست، داره از ما دو تا بزرگتر میشه…»
و این تجربهی عظیمِ دیوانهکننده،
سرکوب و خفه و پنهان میشه.
حالا سؤال اینه: چیکار باید کرد؟
من واعظ نیستم که بگم «باید این کار را بکنید».
ولی میتونم کمی روی این نوع دیوانگی فکر کنم
و یک سؤال خیلی آزاردهنده رو دوباره مطرح کنم:
سؤال اینه:
آیا فقط وقتی عاشق کسی هستیم،
اون رو اونطور که واقعاً هست میبینیم؟
و در حالت عادی، که عاشقش نیستیم،
فقط یک نسخهی تکهتکه و ناقص از اون آدم رو میبینیم؟
وقتی عاشق کسی میشی،
واقعاً اون رو موجودی الهی میبینی.
فرض کن که واقعاً هم همین باشه
و چشمهات بهواسطهی او باز شده باشه؛
در این صورت، معشوقت مثل یک گورو عمل میکنه،
یک راهنما، یک آغازگر.
برای همین در بعضی سنتها
یک جور یوگای جنسی وجود داره
که بر این اساسه که مرد و زن
برای هم نقش «گورو» و «شاگرد» رو دارن.
با ریختن حجم عظیمی از انرژی روانی
در قالب عشق و پرستش کامل این شخص –
که برای تو «خدا» یا «الهه» ست –
از طریق یکی شدن و تماس کامل با اون،
میری به مرکز الهی وجودش
و از اونجا مثل آینه برمیگرده
و مرکز خودت رو هم کشف میکنی.
یا میتونی اینطوری بگی:
با عاشق شدن –
و با این نگاه که عاشق شدن فقط یه هوس جنسی نیست
(چون همیشه چیزی فراتر از اینه، نه؟) –
چیزی روحانی وارد میشه.
تو میتونی از نظر جنسی
با یک دوست خوشایند هم لذت داشته باشی،
چون ظاهر و رفتار اون آدم به ذائقهات خوش میآد.
اما عاشق شدن چیز خیلی جدیتریه:
نمیتونی طرف رو از ذهنات بندازی بیرون؛
وقتی کنارت نیست، دلت میگیره،
هی میخوای با هم باشید،
میخوای «بیشتر و بیشتر» درهم تنیده بشید.
اینجاست که یک بُعد معنوی وارد میشه.
هندیها بهاندازهی کافی عاقل بودن که بفهمن
این وضعیت میتونه راهی برای بیدار شدن معنوی باشه،
برای همین اون رو همراه میکردن با
آیینها و هنرهای مراقبهای،
و شکلی از یوگای جنسی،
تا این عشق عظیم،
یک بروز و تحقق مناسب و عمیق پیدا کنه.
عاشق شدن مثل برق از آسمون میزنه.
یکدفعه میآد.
از این نظر خیلی شبیه تجربهی عرفانی / شهودیه.
ما واقعاً نمیدونیم آدمها چطور به تجربهی عرفانی میرسن.
روش واضح و قطعیای نمیشناسیم.
خیلیها – مخصوصاً در نوجوانی –
بدون هیچ پیشزمینهای،
یکدفعه تجربهی عرفانی داشتن؛
بدون اینکه قبلش حتی علاقهای به این چیزها داشته باشن.
از اون طرف، خیلیها سالها
یوگا، ذن، مدیتیشن و… تمرین میکنن
و همچین تجربهای نصیبشون نمیشه.
البته استثنا هم هست:
بعضیها با تمرین به این بینش میرسن،
بعضیها هم بدون تمرین تجربهش میکنن.
ولی هنوز واقعاً نمیفهمیم چرا و چطور اتفاق میافته.
اگر هم روشی برای رسیدن بهش باشه،
شاید بهترین روش این باشه که کلاً فکر رسیدن بهش رو رها کنی.
در هر حال،
این تجربه خیلی غیرقابل پیشبینیه؛
مثل عاشق شدنه:
ناگهانی، بیقاعده، و از این نظر «دیوانهوار».
اما اگر خوششانس باشی و
هر کدوم از این دو تجربه –
عشق یا بینش عرفانی –
به سراغت بیاد،
به نظرم اینکه ردش کنی و نپذیری،
نوعی انکار زندگیه.
برای اینکه بتونیم این دیوانگی رو در جامعه جا بدیم،
باید نگاهمون به ازدواج رو واقعبینانهتر کنیم
که بتونه امکان «عاشق شدن» رو در خودش جا بده.
وقتی ازدواج رو روی «عاشق شدن» بنا میکنی،
و وارد یک رابطهی شبهعاشقانه میشی که فقط «هوس» و «هیجان» است،
و روش یک خانوادهی خیلی سفت و سخت میسازی
با این انتظار که طرف مقابل همیشه عاشق تو بمونه،
و بعد، در همین فضا،
یه روز واقعاً عاشق کس دیگه میشی،
این عشق ناگهانی،
طبیعتاً ساختار ازدواج و خانواده رو بههم میریزه.
ولی حقیقت اینه که
فقط به این خاطر بههم میریزه
که رابطهی اولیهای که اسمش رو گذاشته بودید «عشق»،
در اصل درست و صادقانه نبوده؛
نقشبازی بوده.
اما اگر ازدواج،
بیشتر شبیه همون قرارداد قدیمیِ عاقلانه بین دو نفر بود
که با هم همپیمان میشن
برای بزرگ کردن بچهها،
دوست خوب هم باشن،
و به هم اجازه بدن خودشان باشند،
یعنی هر کدوم آزادی شخصی خودش رو داشته باشه،
اونوقت اگر عشق سر و کلهاش پیدا بشه،
در چارچوب این قرارداد میشه تحملش کرد.
البته به شرطی که بعدش نیای بگی:
«حالا که عاشق یکی دیگه شدم، باید با او ازدواج کنم!»
این دیگه شوخی و اغراقه.
در این نوع نگاه،
میشه یک نهاد خانوادگی نسبتاً باثبات داشت،
بدون اینکه دائم
روی صخرههای عشق به گل بشینه و غرق بشه.
اگر در ازدواج بخوان قولوقراری هم بذارن،
به نظرم بهجای اینکه بگن:
«من همیشه عاشق تو خواهم بود»،
بهتره بگن:
«من همیشه با تو صادق خواهم بود.»
یعنی: تظاهر نمیکنم احساساتم با تو چیزی هست
که در واقع نیست.
من با تو ازدواج میکنم چون فکر میکنم
تو آدم معقول و مناسبی برای زندگی مشترک هستی،
و من میخوام تو خودت باشی.
نمیخوام نسخهی کپیِ من باشی؛
چقدر خستهکننده میشد اگر اینطور بود.
پس ازدواج باید بیشتر
یه نوع آزاد کردن متقابل باشه،
نه چیزی که توی شوخیها بهش میگن:
«قلوزنجیر انداختن به طرف»!
دو نفر با هم همپیمان میشن که
در یکسری چیزها با هم همکاری کنن،
ولی همدیگه رو آزاد بذارن.
اگر در این میان
جاذبهی جنسی شدیدی هم بینشون باشه،
چه بهتر.
اما این نباید تنها معیار ورود به ازدواج باشه.
به نظرم این یک نگاه معقول و منطقیه؛
و دقیقاً چون منطقیه،
میتونه چیزی رو در خودش جا بده
که ذاتاً منطقی نیست: عاشق شدن.
در این نگاه، ازدواج – بهخصوص اگر اسمش رو بذارن «ازدواج مقدس» –
باید نوعی آزاد کردن دو نفر برای زندگی در کنار هم، با آزادی و مسئولیت باشه.
وضعیت فعلی،
با اینکه ظاهراً اسمش «مسئولیتپذیری»ه،
در عمل اغلب بیمسئولیتیه،
چون با احساسات واقعی نسبت به هم،
صادقانه روبهرو نمیشیم.
برگردیم به خود «عاشق شدن».
ما میگیم: «سقوط در عشق».
نمیگیم «بالا رفتن» به عشق.
توی این تعبیر، ایدهی «سقوط» هست؛
و این برمیگرده به چیزی خیلی بنیادی:
همیشه یه پیوند عجیبی هست بین «سقوط» و «آفرینش».
اینکه یه ریسک هولناک میکنی،
خودش شرط لازم زنده بودنه.
تمام زندگی در اصل یک قمار و یک عمل ایمانه.
وقتی قدم برمیداری،
واقعاً مطمئن نیستی زمین زیر پات نره.
وقتی سفر میری،
وقتی وارد هر نوع رابطهی انسانی میشی؛
هر بار داری ریسک میکنی،
خودت رو میسپری به چیزی که کنترلت روش کامل نیست.
تو خودت رو میذاری وسط.
و این، قدرتمندترین کاریه که آدم میتونه بکنه: تسلیم شدن.
عشق، یک عمل کاملاً تسلیم شدن به دیگریه:
یک رها کردنِ کامل:
«خودم رو به تو میدم.
هر کاری میخوای بکن.»
این از دید نگاه منطقیِ کنترلمحور،
کاملاً دیوانهبازیه؛
چون «کنترل اوضاع» رو ول میکنی.
آدمهای «معقول» مدام میگن:
مواظب باش، حواست باشه، کنترل، امنیت، مراقبت…
پلیس، نگهبان، دوربین…
و بعد میرسی به سؤال:
«خب خودِ نگهبانها رو کی نگاه میکنه؟»
برای همین،
بهنظرم راهِ واقعیِ خرد،
یعنی چیزی که در عمق خودش واقعاً عاقلانه است،
اینه که رها کنی، بسپری، خودت رو بدهی، تسلیم شوی؛
و این از بیرون «دیوانهوار» به نظر میآد.
پس در نهایت به این نتیجهی عجیب میرسیم که:
در دلِ دیوانگی، سلامتِ واقعی پنهان شده.