آلن واتس – فلسفه تطبیقی و شیمی معنوی
آلن واتس در این سخنرانی توضیح میدهد که چرا در دنیای مدرن، همهی «رازها» ـ از جمله قدرت مواد روانگردانی مثل LSD ـ از دست نخبگان خارج شده و عمومی شدهاند. او میگوید بزرگترین تابوی فرهنگی ما این است که نفهمیم «من» جدا از جهان نیست، بلکه خودِ جهان است که به شکل «من» ظاهر شده؛ همان رازی که سنتهای هندو و بودایی سالها با عبارت «تو آنی» بیان کردهاند. LSD و تجارب مشابه میتوانند این وحدتِ خود و جهان و دوگانگیِ ظاهریِ سیاه/سفید، من/دیگری، درون/بیرون را بهشدت عیان کنند و به همین دلیل، هم رهاییبخشاند و هم بالقوه خطرناک. واتس تأکید میکند که بدون مهارت و نظم درونی، این بیداری میتواند به هرجومرج و «دیوانهبازی» منجر شود، اما با همراهیِ هنر، تمرین و مسئولیت، میتواند به دیدی عمیقتر و مهربانتر نسبت به خود و دیگران تبدیل شود.
مشاهده ویدیو: مشاهده
امروز ما تو دورهای زندگی میکنیم که از یک نظر خیلی عجیبه:
در دنیای علم، دیگه «راز» به اون معنا وجود نداره.
روش علمی اقتضا میکنه که همهی دانشمندا با هم در ارتباط باشن.
هر دانشمندی وقتی به چیزی میرسه یا ایدهی جدیدی به ذهنش میاد، سریع منتشرش میکنه، چون:
- ممکنه یه دانشمند دیگه، یه جای دیگهی دنیا روی موضوع مشابهی کار کنه،
- و همین مقاله یا حدس و گمان، کار اون رو هم جلو ببره.
برای همین، جامعهی علمی عمداً تلاش میکنه همهچیز رو علنی و در گردش نگه داره.
به همین خاطر، تقریباً غیرممکن بود که چیزی مثل انرژی اتمی برای همیشه «محرمانه» بمونه؛
شاید تو دوران قدیم میشد همچین رازی رو در حلقههای محدود نگه داشت،
اون موقع خیلی چیزها «سِرّ» بود و فقط کسانی که امتحان میدادن و معلوم میشد میتونن ازش سوءاستفاده نکنن، راهشون میدادن.
ولی الان تو دورهای هستیم که همهی رازها ریخته بیرون؛
هرکسی میتونه باهاشون «دیوانهبازی» دربیاره.
و این واقعیتیه که باید باهاش کنار بیایم؛ دیگه دیر شده که بخوایم جلوی این پدیده رو بگیریم – مثل اینه که بعد از فرار اسب، تازه درِ طویله رو قفل کنی.
یک معاونرییس در یک شرکت بزرگ و مهم آمریکایی یهبار گفت:
«امروز دو نیروی بزرگ تو دنیا هستن – برای خیر یا شر:
یکی چینِ سرخه، یکی LSD.»
حالا چرا یک مادهی شیمیایی مثل LSD، که میتونه ذهن آدم را به نوع خاصی باز کنه، اینقدر دیگران رو میترسونه؟
چون چنین موادی (و مواد مشابهی که قرنها شناخته شده بودن، فقط خیلی «یواش» و محدود استفاده میشدن)،
قادرن کاری بکنن که برای جامعه تقریباً غیرقابلتحمله:
میتونن بعضی آدمها (گاهی آماده، گاهی هم کاملاً ناآماده) رو وارد یک «راز» کنن؛
رازی که خیلی شدید محافظت میشه
و درواقع عمیقترین و بنیادیترین «تابوی اجتماعی» ماست.
من همین تازگیها کتابی نوشتم به اسم «The Book» و زیرعنوانش اینه:
«تابویی دربارهی اینکه تو واقعاً کی هستی»
چون واقعاً چیزی که «نباید فهمیده بشه» همینه.
از خودت بپرس: به چه آدمی میگن کاملاً دیوونه، غیرقابلقبول، باید بستری بشه؟
چه ادعاییه که «نباید» کنی؟
یکی از این ادعاها اینه:
«من خدا هستم.»
توی فرهنگ ما این اصلاً پذیرفته نیست.
در هند خیلیها این رو میگن و عادیتره؛ ولی تو فرهنگ یهودی–مسیحی، این حرف خط قرمز جدیه.
ما (چه مسیحی، چه یهودی، حتی اگه فقط فرهنگیاش باشیم) با شخصی به نام عیسی مسیح درگیر هستیم؛
هم مسیحیها و هم یهودیها – هر دو جور – با او مسئله دارن.
چون او کسی بود که گفت:
«من و خدا یکی هستیم.»
و این، از دید فرهنگ رسمی، کاملاً غیرمجاز بود.
یهودیها یهجوری باهاش برخورد کردن،
مسیحیها هم به شیوهی خودشون، و بهنوعی حتی «موفقتر»:
- او را برداشتن گذاشتن روی بالاترین سکو،
- گفتن: «این تنها کسی بود که خدا بود؛
قبل از او هیچکس نبود، بعد از او هم هیچکس نمیتونه باشه.
تا همینجا، متوقف شو!
فقط او را عبادت کن، سجده کن، بالا ببر…»
نتیجه؟
هر چیزی که خودش میخواست بگه، عملاً خنثی شد.
و این «ترفند» عالی کار کرد.
ولی مشکل اینه:
رازهای عمیق رو نمیشه همیشه خفه کرد.
همونطور که یه رییسجمهور (لینکلن) گفته:
«میتونی بعضی مردم رو برای مدتی فریب بدی،
ولی نمیتونی همهی مردم رو همیشه فریب بدی.»
ما آدمها قرنهاست خودمون خودمون رو فریب دادیم؛
نه اینکه یک گروهِ «اهریمنی پنهان» این کار رو کرده باشن؛
خودِ ما این منظره رو ساختیم:
- که ما «بیگانه»ایم در این جهان،
- «جهان بیرون پوست» چیزی جدا و بیربط به ماست،
- یک ماشین مکانیکی بیروح که ما توش پرت شدیم و یه روز هم ازش حذف میشیم،
- و ما میتونیم «عینی» بهش نگاه کنیم، اندازه بگیریمش، ولی در نهایت فقط یک سازوکار احمقانه است.
برای خیلیها بدیهیه که:
«من حتی بدنم هم نیستم؛
یک روح یا «منِ» جدا هستم که فقط بدن رو مثل ماشین یا ماشین شخصی سوار شده.»
و انگار:
- «من» اینجام،
- بدن هم یه چیزیه که دارمش،
- دنیا هم یه چیز دیگه است که توش گیر افتادم.
برای همین بچهها میتونن به والدین بگن:
«من که نخواستم به دنیا بیام؛
این شما بودین با اون عشقبازیهاتون منو آوردین، حالا شما مسئولین!»
در حالی که واقعیت اینه که:
همون «نگاه خاص» پدر و اون برق چشم، خود تو بودی که داشت میاومد.
ولی با این تعریفِ رایج از هویت، همیشه میتونیم مسئولیت رو بندازیم گردن دیگران:
- «من تقصیر ندارم، والدینم خراب بودن.»
- بعد والدین میگن: «ما تقصیر نداریم، والدین ما بد بودن…»
- و اینجوری تا بینهایت؛ «پاس دادن مسئولیت».
این دقیقاً همون قصهی آدم و حوا و مار هم هست:
- آدم میگه: «این زنی که تو به من دادی، منو گول زد.»
- زن هم میگه: «مار منو گول زد.»
- ولی مار ساکت میمونه، چون «راز» رو میدونه.
راز چیه؟
- اینکه دست چپ همیشه با دست راست میاد؛
- سیاه بدون سفید معنی نداره؛
- «هست» بدون «نیست» قابلفهم نیست؛
- «اینجا» بدون «آنجا» معنایی نداره؛
- «من» بدون «دیگری» تعریف نمیشه.
این بهظاهر خیلی ساده است ولی تقریباً همه طوری رفتار میکنیم که انگار این رو نمیفهمیم.
حالا مشکل اینه که:
بعضی فرآیندها، بعضی تمرینهای روحی، بعضی مواد شیمیایی، یا حتی صرفاً «عقل سلیم»،
میتونن این واقعیت رو خیلی روشن کنن که:
- سیاه با سفید،
- خود با دیگر،
- درون با بیرون،
همیشه با هم میان.
وقتی این رو واقعاً ببینی، تکوندهنده است.
چون میبینی:
اگر چیزی که «من» مینامی، از چیزی که «جهان بیرون» مینامی جدا نباشه،
مثل جلو و پشت یک برگهی کاغذ که از هم قابلجدا شدن نیستن،
پس در عمقِ رابطهی «خود و دیگری»، یک جور همدستی و تبانی هست.
اینها با هم ظاهر میشن، خیلی هم با هم فرق دارن و حسشون متفاوته،
اما همین تفاوتداشتن، باعث میشه هر کدومشون «وجود» داشته باشن.
زیرِ این دوگانگیها (خود/دیگر، شکل/پسزمینه، موجود/فضا…) همیشه یک چیز مشترک هست:
- نمیتونی شکل ببینی اگر زمینه نباشه،
- نمیتونی موجود زنده داشته باشی اگر محیط نباشه،
- نمیتونی «فضا» داشته باشی بدون چیزهایی که توش هست،
- و برعکس.
ما معمولاً فکر میکنیم «فضا» یعنی «هیچی»، فقط یک «جای خالی» که چیزها توش قرار گرفتن.
از «هیچی» میترسیم؛
فکر میکنیم «نیستی، تاریکی، خلأ» آخرش همهچیز رو میبلعه.
ولی اگر بفهمی ماجرا چیه، میبینی:
«نیستی» بدون «هستی» اصلاً قابلتصور نیست،
مثل موجی که نمیشه فقط «قعر» باشه بدون «قله».
این دو تا همیشه با هم میان.
این، «راز» است – راز بزرگی که در عین سادگی، بهشدت سرکوب شده.
به ما یاد دادن:
- باید برای «سفید» بجنگیم،
- چون «سیاه» ممکنه همهچیز رو از بین ببره،
- باید زنده بمونی، باید بقا داشته باشی و…
- و این ترسِ همیشگی، همون چیزیه که بهش میگیم اضطراب:
ترس از اینکه یک طرفِ دوگانه، برای همیشه طرف مقابل رو نابود کنه.
اگر به هر روشی – ماده، تمرین، بینش – بفهمی که این ممکن نیست،
نگاهت به زندگی انسان کاملاً عوض میشه؛
هم میتونه خیلی خلاق بشه، هم خیلی خطرناک.
چرا خطرناک؟
چون اگر کسی «بازی» رو ببینه، ممکنه بگه:
«خب پس خوب = بد، همهچی بازیه، هر کاری دلم بخواد میکنم…»
و شروع کنه به شکستن همهچیز، بیهیچ ملاحظهای.
حالا برسیم مشخصاً به LSD:
LSD یکی از این مواد شیمیاییه که میتونه به آدم این احساس رو بده که:
- درون و بیرون به هم گره خوردن،
- خود و جهان، دو روی یک فرآیند واحد هستن،
- دوگانگیها «قطبهای یک کل واحدند».
مجلهها و رسانهها معمولاً چیزهای سطحی و عجیبِ این حالتها رو بولد میکنن:
- عکسهای تار،
- چند تصویر روی هم،
- نور استروبوسکوپ،
- بدنهای برهنه در زاویههای عجیب،
- و شعارهایی مثل: «وای، همهچی خیلی سایکدلیک شده…»
در حالی که اگر واقعاً میخواستن تصویری از «تغییر حس» بدن تحت این مواد نشون بدن،
بهتر بود مثلاً:
- نگارههای رنگیِ مینیاتورهای ایرانی/قفقازی،
- طرحهای هندسی اسلیمی و عربسک،
- نقشهای بسیار ظریف نسخههای خطی قدیمی،
رو چاپ کنن. اینها خیلی نزدیکترن به اون ظرافت و غنا.
اما چیزی که سخت منتقل میشه، اینه:
هم «حس» و هم «فهمِ ذهنیِ» اینکه همهچیز دو قطب یک کل هستن؛
یعنی درون/بیرون، ذهن/عین، خود/دیگر، همیشه با هم میان.
به زبان دیگه:
- بین آنچه درون پوست تو میگذره و آنچه بیرون پوستت هست،
یک هماهنگیِ شکستناپذیر وجود داره.
نه اینکه:
- جهان بیرون آنقدر قویه که تو رو هل بده و کنترل کنه،
- یا بالعکس، درون تو آنقدر قویه که جهان رو به دلخواه خودش شکل بده؛
بلکه:
این دو فرآیند، در اصل یک فرآیند واحدند.
کاری که «تو» میکنی، کاریه که جهان میکنه؛
و کاری که جهان میکنه، کاریه که تو میکنی.
نه «تو» به معنای خودآگاه کوچک و محدودت؛
بلکه تو به معنای کلِ موجود زندهی روان–جسمیات،
هم خودآگاه، هم ناخودآگاه.
این موجود، جدا از جهان نیومده:
این خودِ جهان است که داره حرکت میکنه،
«تو» اسم یکی از حرکات دائمی جهان هستی.
به این معنا:
«تو» خودِ هستی هستی؛
این تمام چیزیست که بوده و هست و خواهد بود،
در حال انجام دادنِ عملی به نام «تو» (مثلاً «علی»، «سارا»، «جان»…).
این حرف، از دید عقل متعارف، خیلی «خرابکننده» است؛
ولی اگر لحظهای بهش فکر کنی، خیلی هم بدیهیه.
فقط همهچیز طوری چیده شده که تو این بدیهی رو نبینی.
از وقتی بچه بودیم، هم خانواده، هم مدرسه، هم جامعه:
- به ما گفتن «تو کی هستی»،
- اسم گذاشتن روی ما و محدودمون کردن به اون،
- گفتن: «تو فقط فلانی هستی، همین و بس.»
گفتن:
- «خیلی جدی نگیر، زیادی خودتو نگیر، بزرگتر از تو زیاد هست، مواظب باش.»
- «ولی درعینحال، تو مسئولی، «اختیار داری»، «باید درست رفتار کنی»…»
به ما گفتن:
«باید خودت، بهطور داوطلبانه درست رفتار کنی؛
ولی اگر نکنی، تنبیه میشی.»
این ترکیب – «باید خودت مختار باشی، ولی حواست باشه چهجوری» –
یک نوع سردرگمی دائمی میسازه.
همین خودش، نوعی «آسیب مغزی دائمی»ه، اگر تند بیانش کنیم.
این بازی اینه که:
«تو شروعش کردی، من نه.»
«نه بابا، تو شروع کردی!»
و ما روی این، هزار جور داستان و تحلیل و مفهوم میسازیم و سالها سرگرمش میشیم.
اما اگر کسی از این بازی «بگذره» و این حسِ وحدت درون/بیرون رو تجربه کنه،
ما میترسیم که نتیجهاش چی بشه:
- میگه «خوب و بد یکیه»،
- میگه «پس هر کاری بخوام میکنم»،
- قانون و عرف و اخلاق رو ول میکنه،
- لباس هرطوری میپوشه یا اصلاً نمیپوشه،
- هرجور رابطهی جنسی و رفتار اجتماعی که دلش خواست میکنه،
- و خیلیها الان دقیقاً دارن همین کار رو میکنن.
واتس میگه:
من میخوام دو چیز رو وارد بحث کنم:
- فرهنگهایی که از قدیم این راز رو میدونستن (مثل هند و بودیسم) چطوری باهاش کنار اومدن؛
- ما امروز چطور داریم باهاش برخورد میکنیم، و چرا روش فعلی جواب نمیده.
در سنت هندو و بودایی:
- این دیدگاه که «هویت واقعی انسان، یکی بودن با کل هستی است» همیشه در یک اقلیت تأثیرگذار وجود داشته.
فرمول مرکزی در هندوئیسم اینه:
tattvam asi – تو آنی.
یعنی «تو همان حقیقت نهایی هستی.»
«آن»ی که:
- بهش میگن برهمن، یا آتمن با «آ»ی بزرگ،
- یعنی «خودِ مطلق».
تو فقط داری شوخی میکنی که:
«من بیچارهی کوچیکم، یه آدم معمولیام.»
کارِ گورو (استاد معنوی) اینه:
- تو میری پیشش و میگی: «من مشکل دارم، افسردهام، ذهنم بههمریخته است…»
- اون یک نگاه عجیبی بهت میکنه؛ تو فکر میکنی داره اعماق روح تو رو میخونه و از همهی افکار تاریکت خبر داره.
- در حالی که او دارد چیز دیگری میبیند:
او در تو برهمن را میبیند،
خدا را میبیند که دارد نقش «منِ کوچیک و بدبخت» را بازی میکند.
با یکسری روشهای ظریف (که در سانسکریت بهش میگن اوپایا – یعنی «روش ماهرانه»)،
کمکم تلاش میکنه تو را «گول بزند» تا دوباره یادت بیاید که واقعاً کی هستی.
ما به چیزی که نقشمان را در دنیا مینامیم میگوییم شخصیت / پرسونای من.
«Persona» یعنی نقابِ بازیگر.
پس وقتی میگی «من خودِ واقعیام»، درواقع خیلی وقتها منظور اینه:
«من ماسکی هستم که خیلی جدی گرفتمش.»
در سنتهای آسیایی، دقیقاً به این هم توجه میکنن که:
کسی که این «راز» را کشف میکند، ممکنه بههم بریزه و «دیوانهبازی» دربیاره؛
برای همین همیشه در کنار روشهای کشف، نوعی دیسیپلین / مهارت / تربیت هم هست.
من دوست دارم بهجای «انضباط» بگم مهارت،
چون «انضباط» برای خیلیها تداعی زور و اجبار و سختی میکنه؛
در حالیکه اصلش اینه:
- مثل مهارت در مجسمهسازی: سنگ سخته؛
برای بیان خودت در سنگ، باید مهارت ابزار و جنس سنگ رو یاد بگیری. - در هر کاری، برای لذت بردن، به مهارت نیاز داری.
نداشتن مهارت = نداشتن لذت واقعی.
پول، خودِ لذت رو نمیخره؛
فقط ابزارش رو میخره؛ لذت رو مهارت و حضور و آگاهی میسازه.
حتی برای اینکه تجربهی معنویات، یا سفر LSDات، ارزش پیدا کنه،
باید بتونی چیزی ازش برگردونی:
- مثل قهرمانی که سفر حماسی میره و یه چیزی برمیگردونه،
- نه فقط ادعا کنه که «من جاهای عجیبی رفتم».
در بودیسم، دو نوع بیداری رو از هم جدا میکنن:
- پراتیکهبودا – بودای خصوصی؛ کسی که بیدار میشه و میره تو خلوت خودش، با کسی کاری نداره.
- بودیسَتوا – کسی که برمیگرده وسط مردم و در قالب بازی روزمره، به دیگران هم کمک میکنه سرنخی بگیرن.
بودیسَتوا به قول واتس، «اُپایا» با خودش میآره –
یعنی راههایی برای نشون دادن اینکه سفر کرده و برگشته.
واتس بعد میگه:
اگر جهان مثل یک نمایش باشه – همونطور که هندوییها میگن:
«لِیلا» – بازی و نمایش الهی –
یکی از قوانین روی صحنه اینه:
- بازیگر، «خود واقعیاش» روی صحنه نمیآد؛
- همیشه به شکل یک نقش ظاهر میشه.
بدفرمترین بازیگری اینه که همهجا همونطور بازی کنی که خودت هستی.
اون دیگه بازیگر نیست، «ستاره» است.
بازیگر واقعی کسیه که میتونه هر چیزی بشه.
به همین شکل:
اگر بدانی در عمق وجودت «همهچیز» هستی،
روی صحنهی زندگی، نباید همونطوری بیای؛
باید نقش بازی کنی؛
بدون نقش، اصلاً نمایشی در کار نیست.
همهچیز، بهمعنای ریشهای، بازی است (ludus – play).
کار جهان، «شو بیز» است؛ نمایش باید ادامه پیدا کنه.
اگر کسی در حالت اکتستازی و وحدتِ درونی/بیرونی قرار بگیره،
حالا باید راهی پیدا کنه که:
- هم ارتباطش با «زمینیها» قطع نشه،
- هم چیزی از اون سفر با خودش بیاره،
- و هم دوباره نقش بازی کنه؛ وارد جامعه بشه، نه اینکه فرار کنه.
مشکل LSD و موج سایکدلیک در آمریکا (زمان واتس) از دید او اینه:
- راز لو رفته،
- ولی مهارت و دیسیپلین همراهش نیومده.
آدمها:
- پنج تا فیلم رو همزمان روی ملحفههای پارهپوره پروجکت میکنن،
- نور استروب رو تندترین حالت میزنن،
- چند گروه موسیقی با هم میزنن،
- میگن: «میخوایم مغزت رو بترکونیم، بیبی!»
ولی کسی که این تجربه رو نداشته،
فقط یک آشوب شلخته میبینه و پس میزنه.
اگر تو توهم LSD توی یک زیرسیگاری کثیف «چهرهی خدا» رو ببینی (که از نظر واتس ممکنه هر جا ببینی)،
وقتی برمیگردی، نمیتونی صِرفاً همون زیرسیگاری چرک رو بذاری جلوی مردم و بگی:
«بفرما، اینه!»
باید هنر و مهارتی داشته باشی که:
- این زیرسیگاری رو طوری نقاشی یا عکاسی یا توصیف کنی
که دیگران هم در حدی، اون زیبایی رو ببینن.
این یعنی:
«اِلِهام + مهارت = چیزی که قابلانتقاله.»
بدون مهارت، تجربهات فقط برای خودت میمونه.
در پایان، واتس میگه:
- «گربه از کیسه بیرون اومده» – راز لو رفته؛
- ما تو دنیایی علمی و بدون راز زندگی میکنیم؛
- هرکسی میتونه به چیزی دسترسی پیدا کنه که کوتاهراهِ همهی تکنیکهای قدیمی معنویه؛
- خیلیها واقعاً همون چیزی رو میبینن که پیامبران و بوداها دیدن؛
- بعد سؤال اصلی میشه: خب، حالا که چی؟
یک خطر دیگر اینه:
- کسی که «میبینه»، ممکنه به بقیه از بالا نگاه کنه و بگه:
«وای این بدبختها رو ببین، تو بانک و اداره و علوم و… گیر کردن،
نمیدونن همهچی بازیه، چقدر جدی گرفتن!»
ولی باید بفهمی این نگاه هم غلطه.
چرا؟
چون:
- «آدمهای مرتب، قانونمدار، کارمندها، خانوادهدارها» هم دارن نوعی بازی بسیار جسورانه انجام میدن؛
- اونها روی طناب باریکی راه میرن، پر از استرس و ریسک و فشار؛
- این هم یک جور «بازی خیلی دور» از یادآوریِ حقیقت است.
از دید یک بودایی یا هندوِ بیدار:
آدمهای «عادی» که خودشان را جدا و گمگشته میبینند،
درواقع خودِ الوهیت هستند که «نقشِ گمشدنِ کامل» را به بهترین شکل بازی میکنند.
بابت این بازیِ خیلی دور، باید بهشان تبریک گفت، نه تحقیرشان کرد.
برای همین:
- با آنها نجنگ،
- مسخرهشان نکن،
- آنها را نترسان.
چون:
دارند روی طنابِ بلندی راه میروند؛
اگر داد بزنی، ممکن است تعادلشان را از دست بدهند.
پس اگر واقعاً میفهمی،
باید به این «انسان عادی، قانونمدار، نگران، جدی» بگویی:
«تبریک، تو داری یکی از دورترین و سختترین نقشهای ممکن را بازی میکنی.»
و این، نگاه تو به خودت و دیگران را نرمتر و مهربانتر میکند.

