جستجو پیشرفته محصولات
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.

آلن واتس – گورویی که دنبالش می‌گردی خودت هستی

آلن واتس تو این صحبت چند تا ایده‌ی اصلی داره:

  • اول می‌گه من گورو نیستم؛ نه می‌خوام کسی رو نجات بدم، نه دنبال مرید جمع کردن‌م. فقط از فلسفه، دین، عرفان و ذهن خوشم میاد و درباره‌شون حرف می‌زنم.
  • می‌گه هر اقتدار معنوی در نهایت از خودِ ما میاد؛ تویی که تصمیم می‌گیری حرف گورو، کلیسا، سنت، کتاب مقدس یا هر مرجع دیگه‌ای رو معتبر بدونی. پس منبع نهایی اعتبار، خود تویی.
  • مشکل اصلی انسان رو «شرایط بیرونی» نمی‌دونه، بلکه ذهنِ ناآرام و همیشه نگران رو مسئله‌ی اصلی می‌دونه؛ هرچقدر هم پول و قدرت و تکنولوژی بیاد، باز ذهن یه چیز تازه برای نگرانی پیدا می‌کنه.
  • توضیح می‌ده که تلاش برای «خودت را بهتر کن، خودت را معنوی کن» یه دور باطل درست می‌کنه؛ چون هم «بهبوددهنده» و هم «کسی که باید بهتر بشه» یک نفرن. مثل اینه که بخوای خودت رو با کشیدن بند کفشت از زمین بلند کنی.
  • از دید او، تضادها (خوب/بد، خود/دیگری، ارادی/غیرارادی) از هم جدا نیستن؛ همدیگه رو تعریف می‌کنن. بدون تاریکی، روشنایی دیده نمی‌شه؛ بدون احمق، حکیم معنایی نداره.
  • می‌گه در عمق ماجرا، خودِ جداگانه‌ای که بخواد همه‌چیز رو کنترل کنه، وجود نداره؛ «فکرکننده» خودش یکی از فکرهاست. وقتی این دیده می‌شه، می‌فهمی از اول چیزی برای «رسیدن» نبوده؛ همینی که هستی، وسطِ خودِ ماجراست.
  • برای همین، مدیتیشن رو نه برای پیشرفت، بلکه برای خودِ لذتِ دیدن و بودن تعریف می‌کنه؛ نشستن و تماشای جریان زندگی، بدون اینکه دنبال نتیجه و مدرک و مرحله‌ی معنوی باشی.

مشاهده ویدیو در یوتیوب: مشاهده


من شاید بد نباشه اول با یه توضیح درباره خودم و نقشم در این جور حرف‌های فلسفی شروع کنم، چون می‌خوام از همون اول یه چیز رو کاملاً روشن کنم:
من «گورو» نیستم.

من درباره چیزهایی حرف می‌زنم که معمولاً اسم کلی‌ش رو می‌ذاریم «این چیزها»؛ یعنی یه عالمه موضوع مختلف مثل فلسفه شرقی، روان‌درمانی، دین، عرفان و…
درباره‌شون حرف می‌زنم چون بهشون علاقه دارم و از حرف زدن درباره‌شون لذت می‌برم. هر آدم عاقلی هم باید با کاری پول دربیاره که ازش خوشش میاد – داستان من هم همین‌ه.

وقتی می‌گم من گورو نیستم، یعنی این هم که من اینجا نیستم تا شما رو «کمک» کنم یا «بهتر»تون کنم.
من شما رو همون‌طوری که هستید قبول می‌کنم.
نیومدم دنیا رو نجات بدم.

وقتی یه چشمه از دل کوه می‌جوشه، داره کار خودش رو می‌کنه؛ اگر یه آدم تشنه بیاد ازش آب بخوره، خب عالیه.
وقتی یه پرنده می‌خونه، برای «پیشرفت موسیقی» آواز نمی‌خونه، فقط می‌خونه؛ اگر کسی بایسته و از شنیدنش لذت ببره، اونم عالیه.
منم همین‌طور حرف می‌زنم.

من نه گروه مرید دارم، نه دنبال disciple ساختن‌م.
بیشتر مثل یه دکتر فکر می‌کنم تا یه روحانی.

دکتر می‌خواد مریضش خوب بشه و بره پی زندگیش، روی پای خودش وایسه.
ولی روحانی معمولاً می‌خواد طرف رو نگه داره تو جمع پیروها، که هی کمک کنه قسط و تعهد و هزینه‌های کلیسا پرداخت بشه، عضوها بیشتر بشن و با زیاد شدن تعداد، مدام ثابت کنه که «حق با ماست».

هدف من برعکس اینه:
می‌خوام کار به جایی برسه که دیگه به من یا هیچ معلم دیگه‌ای احتیاج نداشته باشید.

مطمئنم بعضی همکارام این نگاه رو دوست ندارن، چون خیلی جاها گفته می‌شه برای رشد معنوی – هر چی که هست – حتماً باید گورو داشته باشی و باید کاملاً ازش اطاعت کنی.

خیلی از من می‌پرسن: «واقعاً لازمه آدم گورو داشته باشه؟»
من فقط یه جواب دارم:
بله، اگر فکر می‌کنی لازمه، برای تو لازمه.

مثل این جمله‌ی طنزآمیز که می‌گن: هر کسی که می‌ره پیش روان‌پزشک، باید سرش معاینه بشه!
ولی پشت این شوخی یه نکته جدی‌ه:
اگر واقعاً صادقانه نگران خودت باشی و اون‌قدر گیج و درهم باشی که حس کنی باید بری با یه روان‌پزشک حرف بزنی، خب معلومه که بهش نیاز داری.

همین‌طور اگر احساس می‌کنی حتماً باید یکی باشه که بهت بگه چطوری مدیتیشن کنی یا چطور برسی به رهایی، نیروانا، موکشا یا هر اسم دیگه‌ای، و این نیاز رو شدیداً حس می‌کنی، خب بله، برای تو گورو لازمه.
همون‌طور که شاعر ویلیام بلیک گفت: «احمقی که در حماقتش پافشاری کنه، سرانجام دانا می‌شه.»

اما یه نکته‌ی مهم این وسط هست:
قدرت و اعتبار یه گورو از کجا میاد؟

گورو ممکنه بگه: من یه سری حالت‌های آگاهی رو تجربه کردم که منو سرشار از شادی، فهم، شفقت و… کرده.
تو هم حرف اون رو قبول می‌کنی، و شاید حرف آدم‌های دیگه‌ای رو هم قبول کنی که اون رو تأیید می‌کنن.
ولی دقت کن:
تو در نهایت داری با قضاوت خودت حرفش رو می‌پذیری.

خلاصه‌اش اینه:
این تو هستی که منبع اعتبار معلمی.
چه اون معلم فردی صحبت کنه، چه به اسم سنت و کلیسا و کتاب مقدس.

می‌تونی بگی: من Bible رو قبول دارم، یا کلیسای کاتولیک رو مرجع می‌دونم.
ولی اون هم فقط به این خاطره که تو اون رو معتبر می‌دونی.
تو می‌گی «درسته».

پس سؤال برمی‌گرده به خودت:
چرا اینا رو باور می‌کنی؟
چرا این نظر رو می‌دی؟
همه‌چی در نهایت روی چه اساسی وایساده؟

تقریباً همه‌ی ما دنبال کمکیم.
یه‌جور احساس درماندگی و تنهایی داریم؛ یه جور گیجی در برابر این دنیا که پر از اتفاق‌های غیرقابل پیش‌بینی و رنج و تراژدیه.

فکر می‌کنیم:
چرا اینجاییم؟
چطور به اینجا رسیدیم؟
و مهم‌تر از همه: با این «مشکل بزرگ زندگی و مرگ» چیکار باید بکنیم؟

سعی می‌کنیم از این وضعیت فرار کنیم:

  • با پولدار شدن
  • با قدرتمند شدن
  • با تکنولوژی برای حذف درد، گرسنگی، بیماری و…

اما می‌بینی هرچی هم موفق‌تر می‌شی، باز راضی نیستی.
فکر می‌کنی: «اگه درآمدم بیشتر بشه، مشکلم حل می‌شه.»
درآمدت بالا می‌ره، چند هفته حال خوبی داری، بعد دوباره یه چیز دیگه پیدا می‌شه که نگرانش باشی.

اگر خیلی هم پولدار باشی، باز می‌ترسی از بیماری، مرگ، انقلاب، اداره مالیات، زندان و هزار چیز دیگه.
در نتیجه کم‌کم می‌فهمی مشکل واقعی، خود «شرایط بیرونی» نیست؛ چون تو در هر شرایطی یه چیزی برای نگرانی پیدا می‌کنی.
مشکل بیشتر در این چیزیه که اسمشو گذاشتی «ذهنت».

سؤال می‌شه:
می‌شه فکرت رو طوری کنترل کنی که دیگه نگران نشی؟
و چطوری ممکنه چنین کاری بکنی؟

بعضی‌ها می‌گن:
فکرهای مثبت بکن، نفس عمیق بکش، آروم تکرار کن «همه چیز خوبه، همه چیز نور و خداست» و…
اما معمولاً یه چیزی تهِ ذهن اذیتت می‌کنه:
این حس که داری خودتو گول می‌زنی، فقط تو تاریکی سوت می‌زنی که نترسی.

برای همین می‌فهمی کنترل ذهن این‌قدر ساده و سطحی نیست.
حتی اگر روی سطح ذهن رو یکم صاف و آروم کنی، زیرش یه عالمه ناخودآگاه هست که مثل دنیای بیرون، غیرقابل پیش‌بینی می‌جوشه و بالا میاد.

بعد می‌گی: شاید باید برم سراغ روان‌کاوی، برم تهِ ناخودآگاه رو ببینم، شاید اون‌جا بشه آب روی این امواج ریخت.
بعدش هم نوبت گوروها می‌رسه؛ باید بری پیش کسی که مثل یه آینه، بخش‌هایی از خودت رو که خودت مستقیم نمی‌بینی، بهت نشون بده.

اما هرچی جلوتر می‌ری، یه گیر خاصی معلوم‌تر می‌شه:
چطوری می‌خوای خودت روی خودت کار کنی؟
انگار می‌خوای نوک یه سوزن رو با همون نوک سوزن ببوسی!

اگر حس می‌کنی لازم‌ه از نظر روانی یا معنوی بهتر بشی، معلومه که «کسی که نیاز به بهتر شدن داره»، خودِ تویی.
پس این «تو» چطوری می‌خواد خودش رو بهتر کنه؟

مثل اینه که بخوای با کشیدن بند کفشت، خودت رو از زمین بلند کنی.
نمی‌شه.
اگر هم زور بزنی، احتمالاً با شدت بیشتری روی زمین می‌افتی.

این مشکل، تو همه‌ی سنت‌های دینی هم بوده.
مثلاً مسیحیت: بحث آگوستین و پلاگیوس.

پلاگیوس می‌گفت:
اگر خدا از ما خواسته دوستش داشته باشیم و همسایه‌مون رو دوست داشته باشیم، یعنی می‌تونیم این کار رو بکنیم، وگرنه نمی‌خواست.

آگوستین می‌گفت:
نه، خدا این فرمان رو داد، نه برای اینکه واقعاً انجام‌ش بدیم، بلکه برای اینکه بفهمیم «نمی‌تونیم» و بفهمیم که گناهکاریم و تنها راه نجات اینه که لطف الهی به ما تزریق بشه؛ یعنی نیرویی از بیرونِ ما به درون‌مون بیاد.

اما یه سؤال باقی می‌مونه:
لطف خدا ظاهراً برای همه هست، ولی چرا برای بعضی‌ها «کار می‌کنه» و برای بعضی‌ها نه؟
آیا ما می‌تونیم در برابر لطف مقاومت کنیم؟
اگر می‌تونیم مقاومت نکنیم، پس چطوری؟

دوباره می‌رسیم به همون نقطه‌ی اول:
این‌که می‌گن: «رها کن، تسلیم شو، ول کن، بسپار به خدا»
همه‌اش خودش یه جور «خواستنِ رها کردن» می‌شه.

من می‌دونم باید ول کنم، اما دارم زور می‌زنم که ول کنم.
همون‌جوری که توی انجیل گفته می‌شه:
«خیر رو می‌خوام اما انجامش نمی‌دم، شر رو نمی‌خوام اما انجامش می‌دم.»

کم‌کم می‌رسیم به یه لایه درونی که سنت یهودی-مسیحی بهش می‌گه «یتسر هرّا» یا اون روح سرکش در آدم؛ من اسمش رو می‌ذارم «شیطنتِ اصلاح‌نشدنی‌مون».
یه جایی در درون‌مون که عمیقاً قلدر و حقه‌بازه و دوست نداره بازی تموم بشه.

اگر هنوز این قسمت رو در خودت ندیدی، یعنی هنوز خودت رو خوب نمی‌شناسی.
آدم‌هایی هستن که پر از عشق و مهربانی نشون می‌دن، ولی فقط کافیه پای پول وسط بیاد تا همه چیز عوض بشه.

در نتیجه باز این سؤال پیش میاد:
خب این بخش درونی ما چطوری متحول بشه؟
اگر قرارِ «بهبوددهنده»، خودش همون کسی باشه که مشکل داره، کی قراره اون رو بهتر کنه؟
کی نگهبانِ نگهبان‌هاست؟ کی حکومت رو کنترل می‌کنه؟

دوباره می‌بینیم یه دور باطل‌ه.

بعد می‌رسیم به تقسیم معروف:
«خودِ پایین» (ایگو) و «خودِ بالا» (روح، آتمان…).
می‌گن این خودِ بالا باید ایگوی بیچاره‌ رو اصلاح کنه.
خب اگر آتمان همه یکی‌ه، چرا برای بعضی‌ها جواب می‌ده، برای بعضی‌ها نه؟
اگر ایگوی فلانی خیلی قویه، کی قراره ضعیفش کنه؟
اگر آتمانش ضعیفه، چرا ضعیفه؟

حالا ببینیم اصلاً چی می‌خوایم انجام بدیم.
ما می‌خوایم «بهتر بشیم».
می‌خوایم سمت «خوب، روشن، زنده، مثبت» بریم و از «بد، تاریک، مرده، منفی» فرار کنیم.

اما آگاهی انسان همیشه با تضاد کار می‌کنه.
سیستم عصبی ما با «پالس هست / نیست» کار می‌کنه؛ یعنی همه‌چیز در نهایت یه بازی عظیم «بله / نه» است.
روی نوار ضبط، جاهایی هست موج هست، جاهایی نیست؛ با همین می‌شه هر تجربه‌ای رو ضبط کرد، حتی تلویزیون رنگی.

چینی‌ها توی «ای‌چینگ» همین رو به شکل یین و یانگ بیان کردن:

  • یانگ = مثبت، روشن، فعال
  • یین = منفی، تاریک، پذیرنده

لایب‌نیتس هم از همین منطق، حساب دودویی رو درآورد (۰ و ۱)، که پایه‌ی کامپیوتره.

حالا ما چی می‌خوایم؟
می‌خوایم «یانگ بدون یین» داشته باشیم؛ یعنی بردن بدون باخت.
بازی‌ای که همه توش برنده‌ان.

ولی اگر همه برنده باشن، دیگه «برنده بودن» معنی نداره.
اگر همه‌چیز صاف و همسطح بشه، دیگه کوه و دره‌ای نیست تا بالا و پایین رو بشناسی.

همین‌جاست که اون جمله‌ی کتاب مقدس میاد:
«من نور رو می‌آفرینم و تاریکی را نیز. من صلح را می‌آفرینم و شر را هم.»
(در عین حال همه در تلاشند «خوب» باشن و «بد» رو حذف کنن.)

ما نمی‌فهمیدیم که بدون گناهکار، قدیس معنی نداره.
بدون احمق، حکیم شناخته نمی‌شه.
بدون تاریکی، نور دیده نمی‌شه.

بودیسم هم این رو با «چرخ تولد و مرگ» نشون می‌ده:
بالای چرخ، موجودات آسمانی، پایین، موجودات در عذاب.
همه مرتب بالا و پایین می‌رن، مثل موش تو قفس گرد.
هرچی هم تندتر بدوی، باز همون‌جایی.

برای همین هرچی بیشتر در مسیر «پیشرفت معنوی یا مادی» جلو می‌ری، باز یه حس عمیق داری که:
«انگار هنوز همون‌جام.»

بعد پیش خودت می‌گی:
شاید اصل مشکل اینه که اصلاً «می‌خوام روشن‌ضمیر بشم» یا «می‌خوام خیلی مهربون و مقدس بشم».
شاید پشت این خواسته، یه عالمه غرور معنوی خوابیده.
این‌که: «من می‌خوام خودم خودم رو به بودا تبدیل کنم.»

پس بعضی‌ها می‌گن باید تمام خواسته‌ها رو رها کرد؛
نه فقط خواسته‌ی دنیوی، بلکه حتی خواسته‌ی «رسیدن به رهایی».

بودا گفت: ریشه‌ی رنج، میل و چسبندگی‌ه؛
اگر میل از بین بره، رنج هم می‌ره.
ولی این‌ها مثل دستور قطعی نیستن، بیشتر «پیشنهاد» و «پله‌ی شروع یک گفت‌وگو» هستن.

اگر بری خونه و سعی کنی هیچ چیزی نخوای، خیلی زود می‌فهمی که داری شدیداً می‌خوای «هیچ‌چیزی نخوای»!

کم‌کم به جایی می‌رسی که هر کاری می‌کنی برای «تغییر خودت»، آخرش جواب نمی‌ده.
ممکنه موقتاً حست بهتر بشه، ولی باز برمی‌گردی سر همون مسئله‌ی اصلی.

برای همین کسانی که دنبال معنویت‌ان، مدام از این راه به اون راه، از این استاد به اون استاد می‌رن، هی به امید این‌که «یکی بالاخره جواب نهایی رو داره».

بعضی‌ها هم می‌گن:
هیچ کاری نمی‌تونی بکنی، پس باید «نکردن» رو تمرین کنی؛ همون «وو-وی» در تائوئیسم.
اما «سعی در نـکردن» هم خودش یه جور «doing» می‌شه؛ مثل اینه که بگن: «به فیل سبز فکر نکن» و تو همون لحظه دقیقاً به فیل سبز فکر می‌کنی!

پس می‌فهمی نه با زور زدن به نتیجه می‌رسی، نه با زور «زور نزدن».
نمی‌تونی به عمد تمرکز کنی، به عمد خودجوش باشی، به عمد «اصیل» باشی، به عمد «عاشق» بشی.
همون لحظه‌ای که می‌گی «الان باید عاشق بشم»، همه‌چیز مصنوعی می‌شه.

اینجاست که متوجه می‌شی خیلی از چیزهایی که دنبالش بودی، چیزهایی مثل «خودانگیختگیِ کاملاً تمرین‌شده»، یه نوع تناقض‌ه.
ما دنباله کسی هستیم که خودانگیختگی‌اش واقعی باشه، نه تمرین‌شده.
بچه‌ها یه‌جورایی این‌طوری‌ان، تا وقتی نفهمیدن چقدر بامزه‌ان؛ وقتی فهمیدن، کم‌کم ادا درمیارن.

حالا فرض کن یه بار فرصت داشته باشی با خدا رو‌به‌رو بشی و فقط یک سؤال ازش بپرسی.
چی می‌پرسی؟
اگر سؤال اشتباه بپرسی، دیگه موقعیت تکرار نمی‌شه.

شاید بپرسی: «واقعیت اون ورِ خوب و بد چیه؟»
و خدا جواب بده: «سؤال‌ت معنی‌دار نیست.»
فرصت هم تموم شده.

شاید بهتر بود این رو می‌پرسیدی:
«چه سؤالی باید بپرسم؟»
خدا می‌گفت: «اصلاً چرا می‌خوای سؤال بپرسی؟»

می‌بینی ریشه‌اش اینه که حس می‌کنی یه چیزی «اشتباه»‌ه، یه مسئله‌ی حل‌نشده هست.
همون مسئله‌ی تلاش برای بردن بدون باختن، نور بدون تاریکی.
تا وقتی این تضاد رو نگه داری، سرت گرمه؛
ولی وقتی بفهمی این معادله از پایه بی‌معنیه، بازی یه‌جور دیگه می‌شه.

گوروهای خوب، استاد گول زدن ذهن هستن؛
هی راه‌هایی نشون می‌دن که تو باز هم در قالب همین مسئله‌ی حل‌نشدنی فکر کنی.
مثلاً می‌گن: شدید تمرکز کن.
بعد کم‌کم می‌فهمی بخشی از ذهنت داره به «تمرکز کردن» فکر می‌کنه؛ تمرکزت دوپاره‌اس.
یا می‌پرسن: برای چی داری این‌قدر تمرکز می‌کنی؟
کم‌کم می‌فهمی انگیزه‌ات ریشه در همون «شیطنت اصلاح‌نشدنی» داره.

استاد تا جایی که ببینه هنوز داری این بازی رو می‌خوری، ادامه می‌ده.
بعد که دید این مرحله رو فهمیدی، می‌گه:
«آفرین، این خودش پیشرفت بود؛ ولی تازه قدم اول بود. از این به بعد تازه مراحل بالاتر شروع می‌شه، باید تلاش‌هات رو دوبرابر کنی…»

و تو دوباره می‌افتی تو چرخه‌ی کوشش، ناامیدی، امید، تکنیک جدید، استاد جدید…
تا زمانی که ناگهان ببینی همش حقه بوده؛ مثل حرف معروف استاد زِن، رینزای، که گفت:
«آخرش دیدم چیز خاصی تو بودیسم نبود.»

خودش می‌گفت:
تعالیم زِن مثل اینه که با مشت خالی، بچه رو گول می‌زنن؛ وانمود می‌کنی تو مشتت چیزی داری، هی بچه رو تحریک می‌کنی ببینه چی‌ه، آخرش باز می‌کنی می‌بینی هیچی نبوده.

خیلی‌ها تو مسیر زِن می‌گن:
«آخرش فهمیدم چیزی برای رسیدن وجود نداشت؛ از اولش هم همه‌چیز همین‌جا بود.»

تو در نهایت می‌فهمی که

  • هم نمی‌تونی با «doing» به آزادی برسی
  • هم نمی‌تونی با «نـکردن عمدی» برس
    و دلیلش اینه که اصلاً «تو»ی جدا از «تو»ی دیگه‌ای وجود نداره که بخواد این کار رو بکنه.

کسی که سعی می‌کنه فکرهاش رو کنترل کنه، خودش یه فکرِ دیگه‌ست.
«فکرکننده»، یه فکر بین فکرهای دیگه‌ست.
«احساس‌کننده»، یه احساس بین احساس‌های دیگه‌ست.
کنترلِ فکر با فکر، مثل اینه که بخوای دندون‌های خودت رو گاز بگیری.

وقتی این رو می‌فهمی، در سمت دیگه‌اش هم می‌فهمی:
اصلاً نیازی به کنترل کردن خودت نبود.
چون از اول «بودا» بودی،
همون‌طور که اوپانیشاد می‌گه:
«تَت تْوام اَسی» → «تو همان هستی.»
یعنی همین تو، همین الآن.

حالا تصور کن بهت بگن: هر چی دلت می‌خواد تصور کن، کامل‌ترین بهشت رو، جایی که هیچ نگرانی و ترس و آینده‌ی مبهمی نیست، همه‌چیز تحت کنترلته و روی نیلوفرت نشستی و کاملاً راضی‌ای.
بپرسم:
واقعاً این همون چیزیه که می‌خوای؟
کاملاً مطمئنی؟

اگر همه‌چیز دقیقاً اون‌طوری بود که فکر می‌کنی می‌خوای، در نهایت کجا خودت رو می‌دیدی؟
اینجا.
همین الآن.
با همین احساسی که الآن داری.

چون همین چیزی که الآن هست، دقیقاً نتیجه و شکل واقعی همون چیزی‌ه که در عمق می‌خوای؛
و «من» و «بقیه» و «جهان»، همه دو روی یه سکه‌ان:

  • خودت رو حس می‌کنی
  • در مقابل، «دیگران» و «جهان» رو هم حس می‌کنی
    بدون دیگری، خودی در کار نیست.

احساس «اراده و انتخاب» تو، بدون محدودیت‌ها و اتفاق‌های خارج از کنترل، معنی نداره.
اگر همه‌چیز فقط دست خودت بود، تجربه‌ی «رها شدن در جریان زندگی» رو از دست می‌دادی.
اگر همه‌چیز کاملاً جبری بود، بعد مدتی حس پوچی می‌گرفتی و برمی‌گشتی به همان حس مسئولیت.

در نتیجه این دوتا –

  • اختیاری/ارادی
  • اجباری/غیرارادی
    در واقع دو وجهِ یک تجربه‌ان.
    بدون یکی، اون یکی هیچ معنایی نداره.

این یعنی:
خود و دیگری، فاعل و مفعول، درون و بیرون، در ظاهر متفاوتن، اما در عمق، یکی‌ان.

همون‌طور که بدن زنده بدون محیط نمی‌تونه وجود داشته باشه، محیط بدون بدن زنده هم معنایی نداره.
مثل دو قطب آهنربا: شمال و جنوب فرق دارن، اما یک تکه فلزن.

پس تو هم «کاری که می‌کنی» هستی، هم «چیزی که سرت میاد».
فقط با یه دست می‌گی: «این کارهای من‌ه»،
با دست دیگه می‌گی: «این‌ها اتفاق‌های بیرون‌ن، من بی‌تقصیرم.»
درحالی‌که هر دو، کار خودتن.

کلمه‌ی «کارما» تو بودیسم یعنی همین: «کنش، کارِ خودت».
هرچی برات پیش میاد، کارمای توئه؛ یعنی «کارِ خودت» – نه لزوماً در زندگی قبلی، همین الآن هم داری با یه دست، هم خودت رو بازی می‌دی هم جهان رو.
مثل اینه که دست راست و چپت با هم شمشیر‌بازی کنن: راست بخواد چپ رو بزنه و چپ بخواد از خودش دفاع کنه.
آخرش فقط خسته می‌شی.

نتیجه‌ی عملی این حرف چیه؟
همون‌طور که گفتیم، اعتبار گورو از خودت میاد،
همین‌طور جای تو در زندگی هم کار خودته.
هر نقطه روی سطح کره، می‌تونه مرکز به حساب بیاد.
هر نقطه از جهان، اگر از درونش نگاه کنی، «نقطه‌ی مرکزی»‌ه.
هر آدمی در جای خودش کاملاً «مرکز داستان»‌ه؛
همه‌ش شکل‌های مختلف بازی خداست – یا «کلیت هستی» – که خودش رو گم می‌کنه و دوباره پیدا می‌کنه.

تو خودت رو گم می‌کنی تا لذت پیدا کردن دوباره رو بچشی.
بچه‌ها قایم‌موشک رو همین‌قدر دوست دارن.
ما هم فیلم ترسناک می‌بینیم، مواد خطرناک امتحان می‌کنیم، ریسک می‌کنیم، به لبه‌ی پرتگاه‌ها نزدیک می‌شیم، فقط برای لمس کردن «مرز خطر».
زندگی برای همین شیرین‌تر می‌شه.

برای همین حتی اون آدم‌هایی که خیلی «غیرمعنوی، خشک، ماتریالیست و…» به نظر میان، دارن یه بازی معنوی عجیب و سطح بالا انجام می‌دن:
انقدر گم شدن که اصلاً نمی‌دونن گم شدن.
این هم یک جور بازی خداست.

گاهی با خودت می‌گی:
خب اگر همه این‌ها کار خودمه و «من» همون کلیت‌ام، پس چرا مدیتیشن؟
چرا کار معنوی؟

بیشتر مردم مدیتیشن رو مثل کلاس لاغری یا تراپی می‌گیرن:
«می‌خوام بهتر بشم.»
اگر این‌طوری بری سراغش، اون چیزی که بودا یا یوگا بهش می‌گن «ذن / جانا» نیست.

مدیتیشن تنها فعالیت انسانی‌ه که هدف بیرونی نداره.
بوداها معمولاً در حال نشستن و مراقبه نشون داده می‌شن، نه چون «هنوز نرسیدن»، بلکه چون این «نحوه‌ی بودن‌شون»‌ه.
وقتی می‌شینن، فقط می‌شینن.
وقتی راه می‌رن، فقط راه می‌رن، نه برای رسیدن به جایی.

مدیتیشن یعنی:
بنشینی و صرفاً نگاه کنی.
نه چون «برات خوبه»، نه چون «می‌خوای بهتر بشی»؛
بلکه چون نوعی «لذت بردن از همین بودن»‌ه.
اگر مدیتیشن برات تفریح و لذت نیست، داری یه چیز دیگه می‌کنی، نه مدیتیشن.

یه بازی مسخره هم هست به اسم «رنج کشیدن رقابتی»:
بعضی مدیتیشن‌کارها می‌رن دوره‌هایی که ساعت‌ها می‌شینن، پاهاشون له می‌شه، بعد میان تعریف می‌کنن که «من فلان‌قدر سختی کشیدم» و یه‌جور پُز معنوی می‌دن.
«من بیشتر از تو زجر کشیدم، پس از تو جلوترم.»

این باز برگشتن به همون بازی ایگوی معنوی‌ه:
من از تو آگاه‌ترم، مهربون‌ترم، متواضع‌ترم، خودآگاه‌ترم، زجرکشیده‌ترم…
همه‌ش یه نوع دیگرِ مسابقه‌ی «من بهترم».

تا وقتی مدیتیشن هم تبدیل بشه به درجه و رتبه و مقام و «مرحله‌ی هفتم، مرحله‌ی نهم»، هنوز وسط همون دور باطل‌ای.
هر بار استاد هم یه مرحله‌ی جدید تعریف می‌کنه که هیچ‌کس بهش نرسیده، که ببینه جاه‌طلبی‌ات تا کجا می‌ره.

تا جایی ادامه می‌دی که یه‌هو می‌فهمی:
«آها… اینم همش بازی بود.»

اون لحظه‌ست که واقعی شروع می‌کنی به مدیتیشن کردن:
می‌فهمی که از اول هم داشتی مدیتیشن می‌کردی، چون مدیتیشن یعنی حضور در همین لحظه؛ کاری که الان هم – با بودن – انجامش می‌دی،
فقط حواست نبود، چون همیشه منتظر «نتیجه‌ی بعدی» بودی.

اگر از خودت بپرسی:
«این میل به سؤال، به جستجو، از کجا میاد؟»
جواب همون «تو»یی هستی که این سؤال‌ها ازش بلند می‌شه.
و اون «تو»، همون نقطه‌ایه که کل جهان ازش به عقب، مثل رد کشتی روی آب، شکل می‌گیره.
ردِ کشتی، کشتی رو حرکت نمی‌ده؛
سیر گذشته، تو رو نمی‌گردونه – تو هستی که باعث می‌شی گذشته به شکل خاصی دیده بشه.

پس مراقبه یعنی همین نشستن و تماشا کردن این جریان؛ نه برای درمان، نه برای نمره، نه برای پیشرفت؛
برای «دیدنِ خالص»، برای «لذت بردن از بودن».

نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه