جستجو پیشرفته محصولات
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.

آلن واتس – دین | سرکوب و سکس

این سخنرانی، نگاه آلن واتس به رابطه‌ی دین، سکس و لذت را بررسی می‌کند. او نشان می‌دهد که چگونه مسیحیت (و تا حدی سنت غربی) با تبدیل کردن سکس به تابو، هم از یک‌سو آن را «گناه‌کار، کثیف و خطرناک» معرفی کرده و هم از سوی دیگر، با همین سرکوب، آن را به وسوسه‌ای قدرتمند و همیشگی تبدیل کرده است. واتس ریشه‌ی این حساسیت را در ترس انسان از فناپذیری بدن و چسبیدن به چیزهای ناپایدار می‌داند و توضیح می‌دهد که مشکل اصلی، خودِ لذت یا جسم نیست، بلکه «چنگ زدنِ مضطربانه» و وابستگی بیمارگونه به آن است. او پیشنهاد می‌کند که سکس و لذت جسمانی را نه به‌عنوان چیزی پست و شرم‌آور، بلکه به‌عنوان یکی از جلوه‌های بازی الهی و امکانی برای نزدیکی، عشق و مشارکت آگاهانه با زندگی ببینیم؛ تجربه‌ای که فقط وقتی عمیق و رهاکننده است که بتوانیم در اوج لذت، رهایش هم بکنیم.

مشاهده ویدیو در یوتیوب : مشاهده


 

فکر نمی‌کنم لازم باشه بهتون بگم که آدم غربی، به شکلی خاص و عجیب، روی مسئله‌ی «سکس» گیر کرده.
دلیل اصلیش هم اینه که پشت‌صحنه‌ی دینیش، بین همه‌ی ادیان دنیا، خیلی خاص و متفاوته.
من بیشتر دارم درباره‌ی مسیحیت حرف می‌زنم، و در درجه‌ی بعد یهودیت – البته در حدی که یهودیتِ اروپا و آمریکا تحت تأثیر مسیحیت قرار گرفته.

مسیحیت، بین همه‌ی ادیان، بیشتر از هر دین دیگه‌ای درگیر مسئله‌ی سکس بوده؛
حتی بیشتر از فرقه‌هایی که خدای باروری داشتن،
بیشتر از یوگای تانتریک،
بیشتر از هر نوع آیین باروری که تا حالا روی زمین وجود داشته.

هیچ دینی در طول تاریخ نبوده که سکس تا این حد درش مهم و مرکزی باشه.

یک معیار ساده برای فهم این موضوع اینه که ببینیم توی زبان روزمره وقتی می‌گیم:
«فلانی داره در گناه زندگی می‌کنه» منظورمون چیه؟

وقتی این رو می‌گیم، منظورمون این نیست که اون آدم داره نون تقلبی می‌فروشه،
یا یه بیزینس جعل چک راه انداخته.
نه؛
آدمی که «در گناه زندگی می‌کنه»، معمولاً یعنی کسی که یه رابطه‌ی جنسی نامتعارف داره؛
مثلاً با کسی زندگی می‌کنه بدون اینکه با هم ازدواج کرده باشن.

همین‌طور وقتی می‌گیم کاری غیراخلاقیه،
در اغلب موارد منظورمون اینه که از نظر جنسی مشکل‌داره.

من یادمه وقتی تو مدرسه بودم، هر سال یه کشیش می‌اومد برامون موعظه می‌کرد.
همیشه هم درباره‌ی الکل، قمار و بی‌عفتی حرف می‌زد.
و طوری کلمه‌ی «بی‌عفتی / فساد اخلاقی» رو می‌چرخوند تو دهنش که معلوم بود
منظورش بیشتر از همه، سکسه.

اگر از چند کلیسای استثنایی مثل «یونیتارین‌ها» بگذریم،
بیشتر کلیساهای آمریکا، انگلیس و غرب،
در عمل تبدیل شدن به چیزی شبیه شورای تنظیم روابط جنسی!
گاهی در مورد مسائل اخلاقی دیگه هم هیجان‌زده می‌شن،
ولی نه به اون شدت.

از خودت بپرس:
برای چه کارهایی یه کشیش یا کشیش‌کمک یا حتی اسقف، از کلیسا اخراج می‌شه؟

خیلی راحت می‌تونه سال‌ها در حسادت، کینه، نفرت و بی‌مهری زندگی کنه
و همچنان «عضو محترم و روحانی» باشه.
اما همین که خبری از یک رفتار جنسی «غیرعادی» ازش درز کنه:
تمام! بیرونش می‌کنن.
و این تقریباً تنها چیزیه که بابتش می‌تونی واقعاً از کلیسا پرتاب بشی بیرون.

اگر یک کتاب راهنمای اخلاق کاتولیکی رو ورق بزنی –
کتاب‌هایی که برای راهنمایی کشیش‌ها درباره‌ی انواع گناه‌ها نوشته شدن –
می‌بینی بر اساس ده فرمان تنظیم شدن.
وقتی می‌رسن به فرمان «زنا نکن»،
ناگهان حجم کتاب دو برابر می‌شه!
تقریباً دو سوم کتاب مربوط به انواع و اقسام جزئیات همین یک مورد می‌شه.

پس ما یه جور خیلی ویژه،
«سکس رو بردیم توی مغزمون»؛
در حالی که جای درستش اینجا نیست.


دو ریشه‌ی اصلی مشکل

این مسئله، ساده‌تر از چیزی که به‌نظر میاد نیست.
دو ریشه‌ی مهم داره:

۱. چرا لذت جنسی، در بین همه‌ی لذت‌ها، این‌قدر برجسته و مسئله‌دار شده؟
یعنی انگار مهم‌ترین لذتِ بدن، از دید دین‌داران، تبدیل شده به ترسناک‌ترین چیز.

این فقط توی مسیحیت نیست؛
گرچه مسیحیت خیلی روی اون تأکید کرده.
توی هند و ادیان شرقی هم می‌بینیم که اگر بخوای به بالاترین درجات معنوی برسی،
معمولاً می‌گن باید از سکس – حداقل به شکل معمول و رابطه‌ی جنسی – بگذری.

چرا؟
چون سکس، مثل غذا خوردن،
نزدیک‌ترین نقطه‌ی تماس ما با «جهان مادی» است.

از این راه:

  • هم به بدن وابسته می‌شیم،
  • هم به لذت‌های فیزیکی،
  • هم به خودِ زندگی جسمانی.

برای همین از دید بعضی سنت‌ها، می‌تونه مشکل‌ساز باشه.

۲. دلیل دوم، ظریف‌تره:
سکس چیزی نیست که بتونی ازش خلاص بشی.

هر کاری هم بکنی،
زندگی، در ذات خودش جنسی است.
یا مردی، یا زنی (یا در طیف‌هایی بین این دو، ولی در نهایت ریشه در این دو قطب).
همه‌ی ما محصول رابطه‌ی جنسی هستیم.

این واقعیت رو می‌تونی دو جور ببینی:

  • یا بگی: تمام آرمان‌ها و معنویت انسان، در واقع سکس سرکوب‌شده است.
  • یا بگی: سکس یک شکل از ظهور همان امر الهی/معنوی است.

من نظر دوم رو قبول دارم.
فکر نمی‌کنم دین، «سکسِ سرکوب‌شده» باشه،
بلکه سکس یکی از شکل‌هایی‌ه که «این کل واقعیت» خودش رو از اون طریق نشون می‌ده.

حالا، اگر چیزی‌ه که نمی‌تونی حذفش کنی،
و اگر حتی «راهی که سکس رو سرکوب می‌کنی» هم خودش نوعی بیان سکس است،
به جایی می‌رسیم که دینی داریم که سکس درش تبدیل شده به یک تابوی ویژه و بزرگ.


سکس در مسیحیت: از «تابو» تا «حلال مشروط»

معمولاً گفته می‌شه:
«مسیحیت، دینی‌ه که در اون سکس تابوست.»
و واقعاً هم نمی‌شه این رو انکار کرد.

کشیش‌های امروزیِ به‌روز شاید بگن:
«نه، سکس چیز بدی نیست، اگر در چارچوب ازدواج و زیر چتر رابطه‌ی بالغ باشه، خوبه…»
ولی اغلب با یک لحن محتاط و نصفه‌نیمه این رو می‌گن؛
انگار با تحسینِ خفیف، ولی با یک جوری اکراه.

اما اگر نوشته‌های مسیحی قبل از حدود سال ۱۸۵۰ رو بخونی،
می‌بینی که داستان چیز دیگه‌ایه:

  • سکس به خودی خود «درست» نیست.
  • نهایتاً «تحمل می‌شه» بین زن و شوهر،
    اون هم عمدتاً برای بچه‌دار شدن.

از دید خیلی از قدیسین و علمای کلیسا،
بهترین حالت، اینه که کلاً بدون سکس زندگی کنی.

پل رسول گفته بود:
«بهتره ازدواج کنید تا در آتش شهوت بسوزید»
(و بعداً شاید در آتش جهنم!).

در نوشته‌های پدران کلیسا – از پولُس تا ایگناتیوس لویولا و حتی پروتستان‌هایی مثل کالون و جان ناکس –
معمولاً این خط دیده می‌شه:
سکس، گناه است. سکس، کثیف است.

می‌تونی بگی:
«خب این‌ها همه‌اش بیمارگونه‌ست و اشتباه.»
اما من می‌خوام یه نکته‌ی دیگه رو هم ببینیم:

هیچ‌چیز مثل «هرس کردن»، نمی‌تونه یک پرچین رو پرپشت و قوی کنه.
همین‌طور هیچ‌چیز مثل سرکوب سکس،
نمی‌تونه سکس رو جذاب و وسوسه‌انگیز کنه.

نتیجه‌ی قرن‌ها سرکوب و چسباندن برچسب «کثیف» به سکس این شده که
غرب یک نوع اروتیسم عجیب و بیمارگونه ساخته.

پس این سرکوب، از یک جهت، ضد سکس نیست؛
بلکه راهی برای داغ‌تر و جذاب‌تر کردنشه – البته به شکلی کج و معیوب.


مشکل اصلی: لذت، فناپذیری و دلبستگی

بخش مهم‌تر بحث اینه:

چرا اصلاً انسان برای «لذت» – مخصوصاً لذت جنسی – مسئله پیدا کرده؟

سکس، نهایت درگیر شدن با بدنه؛
با جهان مادی؛
با لذت‌های حسی.

اما دنیا موقته.
همه‌چیز رو به زواله.
بدن‌های زیبا، جوان، نرم و قوی،
کم‌کم پیر و چروکیده می‌شن، می‌پوسن و آخرش می‌شن اسکلت.

اگر به این چیزهای زودگذر دل ببندی،
و ناگهان – اگر زمان رو کمی تندتر حس کنی – ببینی همه زیر دستت داره تبدیل به اسکلت می‌شه،
احساس می‌کنی سرت کلاه رفته.

قرن‌هاست مردم از این موضوع ناله می‌کنن که:
«زندگی کوتاهه، زیبایی‌ها می‌گذرن، پس روی چیزهای فانی حساب نکن؛
دل‌ات رو به چیزهای معنوی و ابدی ببند.»

در متون معنوی مختلف – مسیحی، بودایی، هندو، تائوئیستی –
مرتب به دل‌نبستن به بدن و دنیا سفارش شده.

ایده‌ش اینه:
به میزانی که خودت رو «بدن» و «لذت‌های بدن» می‌دونی،
به همان میزان، همراه این جریان زوال از بین می‌ری.
پس خودت رو بکِش عقب؛
مثل خیلی از تمرین‌های یوگای هندی که می‌گن:
تمام تجارب حسی رو فقط «شاهد» باش؛
خودت رو با «شاهد جاودان، روح ثابت» یکی بدون،
نه با آن‌چه می‌آد و می‌ره.

ذهن‌ات مثل آینه باشه:
همه‌چیز رو منعکس کنه،
ولی خودش کثیف نشه، نچسبه.

اما این نگاه یک مشکل جدی پنهان داره:

اگر قرار بود بدن و دنیا صرفاً دام باشن،
اصلاً چرا دنیای مادی به وجود اومده؟

اگر خدا – یا «اصل هستی» – مسئول این خلقت باشه،
و این خلقت در اصل یک اشتباه و سقوط از حالت الهی باشه،
پس چرا انجامش داده؟

بعضی الهیات‌ها، دنیا رو واقعاً یک «سقوط» می‌دونن:
انگار چیزی در عالم الهی خراب شده،
و روح‌ها افتادن توی بدن‌های حیوانی.

از این‌جاست که مثال «سوار و اسب» به وجود می‌آد:
منِ واقعی، سوار عاقل و روحانی‌ه،
بدن، یک حیوانه – «برادر الاغ» به قول قدیس‌ها.

حالا یا باید با شلاق، «بدن» رو به اطاعت وادار کنی
(مثل پولُس که می‌گفت بدنم رو به زیر می‌کشم)
یا اگر فرویدی باشی،
به‌جای شلاق از «حبه‌ی قند» استفاده می‌کنی –
ملایم‌تر، ولی هنوز بدن رو جدا از خودت می‌بینی.

خود فروید هم در عمق نگاهش، مقدار زیادی پوریـتانیسم (پاک‌دینی سخت‌گیرانه) داشت؛
در نگاهش سکس یک چیز در اصل «پَست و کثیف» بود،
ولی از نظر زیستی، اجتناب‌ناپذیر.

پس میراث دوپاره‌بودن باقی می‌مونه:
«منِ روحانی» از یک‌طرف،
«بدن حیوانی» از طرف دیگه،
و باید این دومی رو «ارتقا، تصفیه و رام» کنیم.


بی‌ثباتیِ دنیا، بخشی از زیبایی‌شه

این واقعیت که دنیا و بدن فانی هستن،
درسته.
بعد از اوج جوانی، همه‌چیز رو به پایین رفتنه.

اما من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا باید از این شاکی بود!
برای من، همین گذرا بودن، جزئی از شکوه دنیاست.

فکر کن به ۳۰ سالگی برسی و بعد تا ابد همون‌جا فریز بشی.
چیزی وحشتناک‌تر از این تصور می‌کنی؟
ما می‌شدیم عروسک‌های مومی متحرک.

اتفاقاً تکنولوژی هم داره می‌ره به سمت همین:
هر جایی از بدن خراب بشه،
عوضش یک قطعه‌ی پلاستیکی خیلی پیشرفته می‌ذارن.
در نهایت، انسانِ آینده می‌تونه پر از قطعات مصنوعی بشه؛
همه‌چیز صیقلی، براق، بی‌تغییر…
و همه از همدیگه بشدت خسته خواهند شد.

اینکه دنیا مدام در حال فروپاشیه،
همون چیزیه که باعث می‌شه زنده باشه.
حیات = تغییر.
زندگی = مرگِ مداومِ لحظه‌ها.

در بدن، لحظاتی هست که اوج زنده‌بودن رو تجربه می‌کنی.
اون لحظه‌ها همون‌جاییه که باید «بزنی تو دلش»،
بپری وسط.
مثل رهبر ارکستر که باید دقیقاً در لحظه‌ی درست،
ورود بخش ویولن‌ها رو علامت بده.

در سکس، در غذا، در هر لذت بدنی،
زمان‌بندی همه‌چیزه:
باید همون موقع بپری، زندگی‌ش کنی، و بگذاری بره.
اگر اون لحظه رو از دست بدی،
بعداً حسرتش می‌مونه.

اشکال از خود زندگی نیست؛
از اینه که ما به‌موقع نمی‌پریم وسطش
یا بعدش به‌جای سپاس، حسرت می‌خوریم.


«دلبستگی» بد است، نه «مشارکت»

وقتی بودایی‌ها و هندوها از «دل‌بریدن» حرف می‌زنن،
این معنا رو نداره که:
«برو یه گوشه بشین و هیچ کاری نکن، لمس نکن، نچش، نچش، زندگی نکن.»

تو می‌تونی یک زندگی جنسی بسیار فعال و پرشور داشته باشی
و در عین حال دل‌بریده باشی.

دل‌بریدن یعنی چی؟
نه اینکه مکانیکی رفتار کنی یا حواست جای دیگه باشه؛
اتفاقاً برعکس:
کاملاً درگیر می‌شی،
ولی نمی‌چسبی.

فرق این دو حالت اینه:

  • در حالت اول، از بس می‌ترسی که لذت رو از دست بدی، محکم می‌چسبی، خفه‌اش می‌کنی.
    هر دفعه آخرش حس می‌کنی چیزی کم بوده؛
    می‌خوای تکرارش کنی، تکرار، تکرار، چون هیچ‌وقت «واقعاً» اون‌جا نبودی،
    داشتی فقط می‌گرفتی و می‌چسبیدی.
  • در حالت دوم، کامل می‌ری توی تجربه،
    ولی آماده‌ای که بذاری بره،
    بدون اینکه بخوای حبسش کنی.

مثل بچه‌ای که براش یه خرگوش کوچولو میارن؛
آن‌قدر دوستش داره و از دست دادنش می‌ترسه
که توی ماشین، انقدر فشارش می‌ده که از شدت «عشق»، خفه‌اش می‌کنه.

خیلی از پدر و مادرها با بچه‌هاشون همین کار رو می‌کنن؛
خیلی از زوج‌ها هم با هم.
آن‌قدر محکم نگه می‌دارن که جانِ رابطه از بین می‌ره.

برای اینکه واقعاً «داشته باشی»،
باید هم‌زمان آماده‌ی رها کردنش هم باشی.
این‌طوری تازه می‌تونی لذت رو
به شکل کامل، زمینی، پرشور،
با تمام لرزش و موجی که مثل نبض خود زندگی توی بدن می‌دوه،
تجربه کنی.

و این فقط وقتی ممکنه که اجازه‌ی رها شدن به خودت بدی.
جالبه که کلمه‌ی «Abandon» هم برای «بی‌بندوباری» به کار می‌ره،
هم برای «تسلیم شدن روحانی».
یک کتاب معنوی معروف هم هست به نام:
«تسلیم در برابر مشیت الهی».

اون‌هایی که «گیر ندادن»، آزادند؛
فقیران در روح – یعنی کسانی که وابسته نیستن،
چیزی رو به‌زور نگه نمی‌دارن،
بار نمی‌کشن.

این نوع «فقر» و «رها بودن»،
شرط لذت بردن از هر نوع لذتیه،
خصوصاً لذت جنسی.


تجربه‌ی شخصی: مذهب و خودارضایی

من وقتی بچه بودم و می‌خواستیم برای «تثبیت ایمان» (Confirmation) آماده بشیم،
یعنی وقتی قرار بود خودمون مسئول تعهدهای مذهبی‌مون بشیم،
قبلش کلاس‌های آموزش داشتیم.

توی اون کلاس‌ها، از تاریخ کلیسا، سنت‌ها و … می‌گفتن،
ولی بخش «رازآلود» ماجرا این بود که
هر کس باید یک گفت‌وگوی خصوصی با کشیش مدرسه می‌داشت.
فکر می‌کردیم الان رازی از رازهای خدا و آفرینش بهمون می‌گن.

اما «راز بزرگ» چی بود؟
یک سخنرانی خیلی جدی درباره‌ی شرّ خودارضایی!

دقیق نمی‌گفتن چه بلایی سرت می‌آد،
ولی مبهم تهدید می‌کردن
که «بیماری‌های وحشتناک» می‌گیری،
سرطانی، عصبی، صرع، سل، «خارَش سیبریایی!»، و …

جالب این بود که خود این کشیش هم
وقتی نوجوان بوده،
همین سخنرانی‌ها رو از کشیش قبلی شنیده بوده.
و همین‌طور به عقب، تا نسل‌های قبل.

همه‌شون هم خوب می‌دونستن
که جوون‌ها به‌طور طبیعی در سن بلوغ
دوست دارن علیه اقتدار شورش کنن.
پس بهترین نقطه برای شورش چی بود؟
کارِ لذت‌بخش، خصوصی، ممنوع، و بسیار «گناه‌آلود»:
خودارضایی.

این مقوله، یک خروجی کاملاً ایده‌آل برای «نافرمانی تشریفاتی» بود.


دو سنت اصلی: سامی و یونانی

در پس‌زمینه‌ی دینی غرب، دو سنت مهم هست:

  • سامی (یهودی–اسلامی)
  • یونانی

در سنت سامی،
دنیا و سکس به‌طور کلی «خوب» به شمار میان؛
هر دو هدیه‌ی خدا هستن.

در بعضی متون اسلامی،
مثل کتاب باغ معطر (نسخه‌ی اسلامی کاماسوترا)،
کتاب با یک دعای مفصل شروع می‌شه
که توش از خدا بابت زیبایی زن‌ها
با جزئیات تشکر می‌کنن!

در کتاب «امثال» (عهد عتیق) هم توصیه می‌شه
که از همسرت در جوانی‌اش لذت ببر.

اما، در این سنت،
کار درست اینه که سکس،
اصلاً برای تولید مثل استفاده بشه.
مصرف انرژی جنسی برای هر چیز دیگه‌ای،
اسراف حساب می‌شه.

در مقابل، نگاه یونانی قوی‌ای وجود داره که
مادی بودن و داشتن بدن رو نوعی «سقوط» می‌دونه.
واقعیت مادی = زندان روح.

در بعضی مکاتب یونانی – مثل اورفیک‌ها، نوافلاطونی‌ها، بعضی گنوسی‌ها –
«نجات» یعنی رهایی از ماده و رفتن به وضعی کاملاً روحانی.

در این نگاه،
درگیری جنسی با دیگری،
نقطه‌ی اوج گرفتار شدن در ماده است؛
«مادر / ماده / مادّه» از یک ریشه.

عشق به زن، بزرگ‌ترین دام.
این طرز فکر، قطعاً
توسط مردها اختراع شده!

برمی‌گرده به همان جمله‌ی آدم:
«این زنی که تو به من دادی، وسوسه‌ام کرد.»


مسیحیت: ترکیب این دو و ایده‌ی «ازدواج عاشقانه»

با رشد و گسترش مسیحیت،
از زمان پولُس تا آغاز رنسانس،
تقریباً یک دید واحد غالب بود:

  • سکس ذاتاً چیز خوبی نیست.
  • مجرد بودن از نظر معنوی، برتر از ازدواجه.
  • اگر هم سکس، حتماً در ازدواج،
    فقط برای بچه‌دار شدن.

کتاب‌های توبه‌نامه و اخلاق قرون وسطی
حتی برای زن و شوهرهایی که
شب قبل از رفتن به کلیسا یا گرفتن عشای ربانی
با هم رابطه داشتن، جریمه و دعا و توبه تعیین می‌کردن.
و در بعضی روزهای مقدس، کلاً ممنوع بوده.

در حد تئوری، ازدواج خودش «سرّ مقدس» بود،
ولی در عمل،
رابطه‌ی جنسی همچنان چیزی کثیف و مشکوک حساب می‌شد.

از طرف دیگر، آن زمان ازدواج،
مثل امروز، رابطه‌ی عاشقانه‌ی دو نفر نبود؛
یه معامله‌ی خانوادگی بود.
تو با کسی که خودت عاشقش شده باشی ازدواج نمی‌کردی؛
خانواده‌ات بر اساس سیاست، اقتصاد و ژنتیک، برات همسر انتخاب می‌کردن.
عشق و دل و این حرف‌ها، معمولاً بیرون ازدواج اتفاق می‌افتاد:
با معشوقه‌ها، زنان دوم و سوم، و…

بعد، در قرون وسطی،
با ظهور شاعرها و شوالیه‌های عاشق‌پیشه در جنوب فرانسه،
ایده‌ی «عشق رمانتیک» شکل گرفت:
زن به عنوان «الهه‌ی الهام‌بخش».

و نتیجه‌ی عجیبی که حاصل شد این بود:

  1. رابطه‌ی جنسی فقط در ازدواج و زیر نظر خدا مجازه؛
  2. همسری که می‌گیری هم باید کسی باشه که «عاشقش شدی».

این دو با هم جمع شد
و وضعیتی رو ساخت که هنوز هم داریم باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کنیم:
آمیختگیِ گیج‌کننده‌ی دین، اخلاق، سکس، ازدواج و عشق.


فروید، کلیسا و اشتباه هر دو

بعدها فروید و امثال او گفتن:
«دین چیزی نیست جز سکسِ سرکوب‌شده؛
نمادهای مذهبی، همه‌ش جنسی‌ه.»

کلیسا گفت:
«این توهینه! همه‌چیز رو تقلیل دادید به سکس.»

اما هر دو طرف یه چیز رو نفهمیدن:

  • کلیسا می‌تونست بگه:
    «بله، نمادهای ما جنبه‌ی جنسی دارن؛
    چون **زیست‌شناسی جنسی، خودش یکی از راه‌های آشکار شدن رازهای الهی‌ه.
    سکس چیزی فراتر از خودِ سکس است؛ یک چیز مقدسه.»
    اما نمی‌تونست چنین حرفی بزنه.
  • طرف مقابل هم نفهمید که
    زیست‌شناسی جنسی، فقط «میل حیوانی» نیست؛
    یک تجلّی از بازی کیهانیِ نیروهای متضاده؛
    مثل بازی زن و مرد، یین و یانگ، مثبت و منفی، نور و تاریکی.

در بعضی هنرهای هندی و تبتی،
تصویر خدایان و بوداها رو در حال آغوش و آمیزش با هم می‌بینیم.
غربی‌ها خیال می‌کنن این‌ها مجسمه‌های «مستهجن» هستن،
در حالی که در اصل دارن می‌گن:
«بازی زن و مرد،
روی سطح بدن،
انعکاس بازیِ کلِ هستی‌ه.»

در انسان،
سکس فقط برای تولیدمثل نیست؛
راهی برای نزدیک شدنِ عمیق دو نفر به هم،
به حالتی از وحدت و عشق.
از این دید، سکس یک آیین مقدسه؛
یک نشانه‌ی بیرونی از فیضی درونی.

برای همین، به نظرم
کم‌ارزش کردن سکس انسانی و تقلیل‌ش به سطح «کارکرد حیوانی»،
بی‌معنی‌ه.


نتیجه: کشمکشِ ابدی «پرهیزکاران و ولنگارها»

در نهایت، چه شد؟

  • کلیسا هنوز، هرچند با لحن نرم‌تر،
    سکس را چیزی می‌داند که باید محتاطانه، کنترل‌شده و با کمی احساس گناه همراه باشد.
  • مخالفان افراطی کلیسا هم
    معمولاً در جهت بی‌قیدی کامل حرکت می‌کنند.

نتیجه:
یک کشمکش دائمی بین کسانی که می‌خوان دامن‌ها رو تا زمین بکشن،
و کسانی که می‌خوان تا گردن ببرنش بالا!

اگر یکی از این دو طرف،
کاملاً پیروز بشه،
بازی خراب می‌شه.

اگر بی‌قیدها کاملاً پیروز بشن،
سکس می‌شه بخشی از آموزش رسمی،
کاملاً بهداشتی، تمیز، منظم،
تحت نظارت،
و نهایتاً بسیار کسل‌کننده!

همون‌طور که در طبیعت،
شکارچی و شکار به هم نیاز دارن،
در فرهنگ هم،
پرهیزکاران و ولنگارها همدیگه رو زنده نگه می‌دارن.

اگر پدر و مادرت خیلی سخت‌گیر و پُرِیتیَن هستن،
از یه زاویه می‌تونی حتی ازشون ممنون باشی:
چون همون‌ها باعث شدن
که سکس برای تو انقدر جذاب و موضوع‌محور بشه!

این کشمکش و تنش بین دو قطب –
نه پیروزی کامل این، نه نابودی کامل آن –
چیزی‌ه که چرخ این داستان را می‌چرخاند؛
بازی اضداد،
که عشق و میل و دین و اخلاق، همه وسطش شکل می‌گیرن.

نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه