جستجو پیشرفته محصولات
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.

آلن واتس – فلسفه تائو: دیدن از لای تور ذهن

این صحبت‌ها در اصل درباره‌ی «کنترل» و این سؤاله که: وقتی انسان با تکنولوژی، تقریباً نقش خدا رو برای خودش می‌گیره، واقعاً می‌خواد با این قدرت چی کار کنه؟
واتس توضیح می‌ده که فرهنگ مدرنِ غرب، جهان رو مثل یک ماشینِ تکه‌تکه می‌بینه و با خرد کردن همه‌چیز به «بیت» و «چیزهای جدا»، قدرت کنترل عجیبی به‌دست آورده، اما هم‌زمان خودش رو در پیچیدگی خفه کرده.

او می‌گه ما علاوه‌بر این تفکر خطی و تحلیلی (مثل نور یک چراغ‌قوه‌ی باریک)، یک نوع فهم عمیق‌تر و یک‌جای هم داریم (مثل نور پخش‌شده) که مغز باهاش الگوهای پیچیده رو فوراً تشخیص می‌ده، حتی اگر نتونیم توضیح بدیم «چطور».
مشکل وقتی شروع می‌شه که نمادها رو با واقعیت عوضی می‌گیریم؛ پول رو با خودِ ثروت، برنامه و قانون را با زندگی واقعی، و در نتیجه به‌جای خودِ غذا، «منو» را می‌جویم. راه سالم، ترکیب هر دو پا است: هم تکنولوژی و تحلیل را نگه داریم، هم دوباره به هوش زنده، شهود و طبیعت انسانی اعتماد کنیم.

مشاهده ویدیو در یوتیوب: مشاهده


 

خب، الان دوست دارم یک جلسه «مغز به مغز» داشته باشیم؛ یعنی با همدیگه فکر کنیم و از هم ایده بگیریم.
من شروع می‌کنم با این‌که بگم چرا من، به عنوان یک فیلسوف، به خیلی از چیزهایی که شما (به‌صورت حرفه‌ای) بهش علاقه دارید، علاقه‌مندم.

در اصل، چیزی که می‌خوایم راجع‌بهش حرف بزنیم «مسئله‌ی کنترل»ـه. این همون چیزیه که توی یک جمله‌ی معروف لاتین هم مطرح شده:
«چه کسی مراقبِ مراقب‌هاست؟»
یا همون: چه کسی نگهبانِ نگهبان‌هاست؟

ما الان تو دوره‌ای زندگی می‌کنیم که توش روش‌ها و تکنیک‌های کنترلِ هر نوع فرایند طبیعی، شدیداً زیاد شده؛
اول چیزهای بیرونِ پوست انسان، و حالا کم‌کم چیزهای درون بدن و ذهن انسان هم داره می‌ره زیر نوعی کنترل عقلانی و مهندسی‌شده.

هرچی تو این کار موفق‌تر می‌شیم، همزمان معلوم می‌شه که داریم شکست هم می‌خوریم.
چرا؟ چون سیستم‌ها این‌قدر پیچیده می‌شن که احساس می‌کنیم خودمون جلوی خودمون رو گرفتیم.

همه غر می‌زنن که:
«وضع امروز دنیا – این دنیای تکنولوژیک – این‌قدر پیچیده شده که هیچ‌کس واقعاً نمی‌فهمه چه خبره و کسی نمی‌دونه دقیقاً باید چی کار کنه.»

مثلاً:

  • می‌خوای یک بیزنس کوچک راه بندازی،
    ولی با این‌قدر قوانین و کاغذبازی و فرم و مجوز روبه‌رو می‌شی که مجبور می‌شی چند تا منشی فقط برای کارهای اداری بگیری و دیگه انرژی اصلی برای خودِ کار باقی نمی‌مونه.
  • می‌خوای بیمارستان اداره کنی،
    آن‌قدر باید پرونده بنویسی و فرم پر کنی که وقت زیادی برای طبابت واقعی و دیدن بیمارها نمی‌مونه.
  • می‌خوای یک دانشگاه بچرخونی،
    ولی آن‌قدر درگیر ثبت و فرم و مقررات و بوروکراسی و اداره‌ی ثبت‌نام و… می‌شی که کار اصلیِ آموزش و پژوهش آسیب می‌بینه.

در نتیجه، فرد مدرن کم‌کم احساس می‌کنه خودش با وسواس و احتیاط‌ها و کنترل‌های خودش، راه خودش رو بسته.


 

حالا برای این‌که خودم رو معرفی کنم:
من فیلسوفی هستم که سال‌هاست به «هم‌نشینی و تغذیه‌ی متقابل فرهنگ‌های شرقی و غربی» علاقه دارم.
یعنی ایده‌های شرق (چین، هند و…) رو مطالعه می‌کنم، اما نه برای این‌که به غرب بگم:

«شما باید شرقی بشید!»

بلکه برای این‌که بگم:

«اگه فقط فرهنگ خودت رو بشناسی، در واقع فرض‌های بنیادی فرهنگ خودت رو نمی‌فهمی.»

هر فرهنگی یک‌سری پیش‌فرض داره که همه روی اون‌ها عمل می‌کنن، ولی خیلی کم پیش میاد کسی بدونِ این پیش‌فرض‌هاش چی هست.

مثلاً یک تاجر آمریکایی رو در نظر بگیر که می‌گه:

«من آدم عمل‌گرا هستم. دنبال نتیجه‌ام. این فکرهای فلسفی و منطق و بحث‌های روشنفکری به درد من نمی‌خوره.»

ولی من می‌دونم که «فرض‌های فلسفی» این آدم رو می‌شه به‌عنوان یک مکتب فلسفی به نام پراگماتیسم (عمل‌گرایی) تعریف کرد؛ فقط مشکلش اینه که بد پراگماتیسته، چون هیچ‌وقت واقعاً بهش فکر نکرده، فقط طبقش زندگی می‌کنه.

پس فهمیدنِ این‌که:

  • وقتی می‌گی «خوب» یعنی چی؟
  • وقتی می‌گی «منطقی» یعنی چی؟
  • وقتی می‌گی «سازگار و منسجم» یعنی چی؟

خیلی سخت می‌شه، مگر این‌که نگاه خودت رو با نگاه یک فرهنگ دیگه مقایسه کنی.

برای همین باید بریم سراغ فرهنگ‌هایی که:

  • به اندازه‌ی ما پیچیده و پخته‌ان،
  • ولی تا حد ممکن با ما فرق دارن.

برای من همیشه چینی‌ها و هندی‌ها بهترین مثال بودن.
با مطالعه‌ی هدف‌ها، ارزش‌ها و نوع نگاه اون‌ها، ما آگاه‌تر می‌شیم که خودمون چی هستیم.

این مثل اصل «سه‌ضلعی کردن» توی نقشه‌برداریه:
تا از دو نقطه‌ی دید کاملاً متفاوت به یک چیز نگاه نکنی، نمی‌فهمی کجاست.

پس با نگاه کردن به چیزی که ما بهش می‌گیم «واقعیت» (جهان فیزیکی)، از زاویه‌ی فرهنگ‌های مختلف، بهتر می‌فهمیم خودمون کجاییم.
و اگر فقط یک خط دید داشته باشیم، تصویرمون ناقصه.


 

از دلِ این علاقه، یک سؤال دیگه درمیاد:
مسئله‌ی بوم‌شناسیِ انسانی یا «رابطه‌ی درست انسان با محیطش».

به‌خصوص وقتی:

  • ما یک تکنولوژی فوق‌العاده قدرتمند داریم،
  • و می‌تونیم محیط رو خیلی بیشتر از هر موجود دیگری عوض کنیم.

حالا سؤال اینه:

  • آیا داریم دنیا رو «متمدن» می‌کنیم؟
  • یا داریم دنیا رو تبدیل به یک «لس‌آنجلسِ عظیم» می‌کنیم؟
    یعنی آیا داریم لونه‌ی خودمون رو کثیف و خراب می‌کنیم؟

این در نهایت می‌رسه به یک سؤال بنیادی‌تر:

اگه تو خدا باشی، چی کار می‌کنی؟

یعنی چی؟
یعنی وقتی خودت رو در موقعیتی می‌بینی که با قدرت‌های تکنولوژیک، عملاً اختیار دنیا دست توئه.

به‌جای این‌که تکامل رو بسپری به چیزی که قبلاً بهش می‌گفتیم «نیروهای کور طبیعت»،
می‌گی: «نه، از این به بعد ما خودمون تکامل رو هدایت می‌کنیم.»

  • ما داریم روی ژن‌ها کنترل پیدا می‌کنیم،
  • روی سیستم عصبی،
  • روی انواع سیستم‌ها…

خب حالا:

با این قدرت می‌خوای چی کار کنی؟

مشکل اینه که بیشتر مردم اصلاً نمی‌دونن چی می‌خوان.
حتی جدی به این سؤال فکر نکردن که «واقعاً چه دنیایی می‌خوام؟»

به یه گروه دانشجو بگو بنویس:

«بهشت ایده‌آل تو چیه؟
اگر می‌توانستی اوضاع رو هر جور دلت می‌خواد درست کنی، دوست داشتی چی بشه؟»

همین تمرین، تازه شروع فکر کردن جدی‌شونه.
چون زود می‌فهمن که خیلی از چیزهایی که فکر می‌کردن می‌خوان، اصلاً اون‌قدر هم نمی‌خوان.


 

فرض کن هر شب می‌تونستی هر خوابی که می‌خوای ببینی؛
و می‌تونستی تنظیم کنی که یک شب خواب، مثلاً معادل ۷۵ سال زمانِ ذهنی باشه.

اولش چی کار می‌کردی؟

طبیعیه:

  • همه‌ی آرزوها رو برآورده می‌کردی؛
  • مهمونی، لذت، بهترین غذاها، بهترین شریک‌های جنسی، هر چیزی که به ذهنت می‌رسه…

چند شب که این کار رو بکنی، خسته می‌شی.
بعد کم‌کم:

  • می‌ری سمت ماجراجویی،
  • نجات شاهزاده از اژدها،
  • خلق آثار هنری بزرگ،
  • کشف مفاهیم پیچیده‌ی ریاضی و…

بعد یکی می‌گه:

«امشب یه‌جوری بخواب که یادت بره این یه خوابه،
طوری که واقعاً شوکه و غافلگیر بشی.»

وقتی از اون خواب بیدار بشی، می‌گی:

«وای، چه ماجرای عجیبی بود!»

کم‌کم یاد می‌گیری:

  • هر بار کنترل رو کمی بیشتر رها کنی،
  • ماجرای پیچیده‌تر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تری بسازی،
  • ولی توی عمق وجودت بدونی که نهایتاً برمی‌گردی به مرکز، به کنترل.

اما وقتی وسط ماجرا هستی، یادت می‌ره که این همه‌اش بازیه و آخرش برمی‌گردی.

و در نهایت، بعد از میلیون‌ها شب، ممکنه همین زندگی الانت رو خواب ببینی:
یعنی نشستن توی این سالن، گوش دادن به این حرف‌ها، و درگیر بودن با مشکلات فعلی زندگیت.
شاید همین الان هم دقیقا همین کار رو داری می‌کنی.


 

اما مشکل چیه؟
مشکل، «کنترل»ـه.

آیا به‌قدر کافی عاقل و بالغ هستی که نقش خدا رو بازی کنی؟

برای فهمیدن این سؤال، باید برگردیم به پیش‌فرض‌های متافیزیکیِ «常 عقل غربی».

فرقی نمی‌کنه:

  • یهودی باشی،
  • مسیحی باشی،
  • آگنوستیک باشی،
  • یا حتی ملحد؛

در هر حال، تحت‌تأثیر سنت فرهنگیِ غرب هستی:

  • مدل‌هایی که غرب برای جهان ساخته،
  • روی زبان، منطق و شیوه‌ی فکر کردن‌مون اثر گذاشته،
  • حتی روی چیزی که به کامپیوترها تبدیل می‌کنیم.

مدل غربی جهان، سیاسی / مهندسی / معماری است.
یعنی جهان رو مثل یک ماشین یا ساختمان ساخته‌شده می‌بینه.

برای یک بچه‌ی غربی، طبیعی‌ه که بپرسه:

«مامان من چجوری ساخته شدم؟»

ولی برای بچه‌ی چینی این عجیب است.
اون بیشتر می‌پرسه:

«چجوری رشد کردم؟»

«ساخته شدن» یعنی مثل یک شیءِ مونتاژشده.
ولی «رشد کردن» یعنی چیزی که از درون خودش بیرون می‌آد و باز می‌شه، نه چیزی که قطعه‌قطعه از بیرون بهش اضافه شده.

تمام تفکر غربی روی این ایده سوار شده که جهان مثل یک «ساختِ دست‌ساز» است.
حتی وقتی خدا رو کنار گذاشت، همچنان جهان رو مثل یک ماشین دید:

  • اول در قالب مکانیک نیوتنی،
  • بعد در قالب مکانیک کوانتومی (که حتی خودِ من می‌گم خیلی هم «مکانیک» نیست، بیشتر شبیهِ «ارگانیک» ـه).

این نگاه کم‌کم می‌گه:

جهان از «اجزاء جداگانه» تشکیل شده.
جهان مثل اطلاعاتِ ریز و جدا («بیت‌ها») است.

همین نگاه «ریزریز کردن» خیلی هم مفید بوده.
تمام تکنولوژی غربی نتیجه‌ی همین «تجزیه به بیت» است.

مثلاً:

  • نمی‌تونی یک مرغ کامل رو یک‌جا قورت بدی؛
  • باید تکه‌تکه‌اش کنی، بعد بخوری.

مشکل اینه که:

دنیا به‌طور طبیعی به شکل «مرغ تکه‌تکه» به دنیا نمی‌آد!

ما دنیا رو خودمون تکه‌تکه کرده‌ایم تا بتوانیم روش حساب و کتاب کنیم.


 

وقتی به طبیعت نگاه می‌کنی، می‌بینی:

  • ابرها،
  • آب،
  • کوه‌ها،
  • مرز قاره‌ها،
  • بدن موجودات زنده…

همه‌شون کجی و موج و منحنی‌ن؛ صاف و چهارگوش نیستن.

ولی انسان شهرنشین دوست داره همه‌چیز رو صاف و راست و مربعی کنه:
هر جا خط صاف و مربع دیدی، آدم‌ها اون‌جا بودن!

حالا فرض کن یک ماهی‌گیر قدیمی، تورش رو جلوی چشمش نگه‌داشته و از لای سوراخ‌های تور به منظره نگاه کنه و بگه:

«آها! اون قله‌ی کوه، شش سوراخ از این طرفه و پنج سوراخ از اون طرف.
پس حالا عددش رو دارم

این می‌شه پایه‌ی:

  • طول و عرض جغرافیایی،
  • نمودار،
  • گرید،
  • ماتریس،
  • مختصات…

یعنی جهانِ موج‌دار رو می‌آریم روی صفحه‌ی شطرنجی تا قابل اندازه‌گیری بشه.
این همون کار «اندازه‌گیری» و «محاسبه» است.

این روش تا حد مشخصی فوق‌العاده جواب داده؛
آن‌قدر که ما خیال کردیم:

«پس خود جهان هم واقعاً همین‌طور بیت‌بیت و تکه‌تکه ساخته شده.»

ولی ممکنه این فقط تعصب یک نوع شخصیت خاص باشه.


 

در تاریخ فلسفه و هنر و شعر، همیشه دو تیپ آدم داریم که مدام جاشون عوض می‌شه:
من بهشون می‌گم:

  • آدم‌های تیز / خاردار (prickles)
  • آدم‌های شُل و لزج / روان (goo)

آدم‌های «تیز»:

  • عاشق دقت، نظم، اعداد، منطق سفت‌وسختن؛
  • حرف زدن‌شون هم خشک و بریده‌بریده است؛
  • بقیه رو متهم می‌کنن که: «شما مبهم، مه‌آلود و عرفانی و شلخته هستین!»

آدم‌های «شُل و روان»:

  • عاشق کلیت، احساس، موج، ابهام شاعرانه‌ان؛
  • به اون «تیزها» می‌گن: «شما فقط اسکلتین، گوشت و روح ندارین؛ فقط کلمه بلدین، موسیقی رو نمی‌فهمین.»

اگر از تیپ «تیز» باشی، دوست داری واقعیت نهایی از ذره و ذره‌ی واحد تشکیل شده باشه.
اگر «شُل» باشی، دوست داری واقعیت نهایی شبیهِ موج و پیوستگی باشه.

اما طبیعت در واقع نه فقط ذره است، نه فقط موج؛
یه جور «موجِ خاردار» و «خارِ موج‌دار» است؛ ترکیبیه.

این بستگی به سطح بزرگ‌نمایی تو داره:

  • اگر دقیق زوم کنی، مرزها واضح و «تیز» می‌شن؛
  • اگر کمی فوکوس رو شُل کنی، همه‌چیز «نرم و پیوسته» به نظر می‌آد.

 

حالا برسیم به آگاهی.
نوع خاصی از آگاهی که ما باهاش دنیا رو می‌فهمیم، یه جور اسکَن کردنه.

یعنی چی؟

یعنی مثل چراغ‌قوه‌ی باریک که کم‌کم روی چیزها می‌چرخه.
برخلاف نورافکن پهن که همه‌جا رو یک‌جا می‌بینه، چراغ‌قوه‌ی باریک:

  • نورش متمرکزه،
  • ولی فقط روی یک نقطه در لحظه.

برای این‌که با این روش کل اتاق رو بفهمی، باید:

  • چراغ رو آروم‌آروم روی همه‌جا بکشی،
  • بعد همه‌ی اون تصویرهای کوچک رو تو ذهن نگه داری،
  • و از جمع کردن این تکه‌ها، «تصویر کلی» بسازی.

این همان کاریه که ما با توجهِ آگاهانه می‌کنیم:

  • انتخاب می‌کنیم چی «قابل توجه» است،
  • براش «نام» و «عدد» و «نماد» می‌سازیم،
  • چیزهایی که براشون اسم نداریم رو معمولاً اصلاً «چیز» حساب نمی‌کنیم.

مثلاً:

کودک به دیوار کثیف نگاه می‌کنه، توی لکه‌ها یک شکل خاص می‌بینه، انگشتش رو نشون می‌ده و می‌گه:
«این چیه؟»

ولی پدر و مادر نمی‌فهمن، چون برای اون‌ها این فقط «کثیفی» است.
می‌گن: «هیچی، فقط یه لکه‌اس.»
چون براشون «شیء» حساب نمی‌شه؛ اسم نداره.

ما دنیا رو «چیزچیز» می‌کنیم تا بتوانیم درباره‌اش حرف بزنیم، اندازه بگیریم، حساب کنیم.

برای حرف زدن از جهان:

  • باید منحنیِ پیوسته رو بشکنیم به نقطه‌نقطه،
  • «چیز» درست کنیم،
  • بعد با این چیزها جمله و نظریه و معادله بسازیم.

این روش شطرنجی‌کردن دنیا، ابزار فوق‌العاده‌ای برای تکنولوژی بوده.

اما یه مشکل بزرگ می‌آره:


 

وقتی جهان رو به این روش خُرد می‌کنی،
از یک جایی به بعد، پیچیدگی اطلاعات اون‌قدر زیاد می‌شه که دیگه نمی‌تونی کنترلش کنی.

مثال:

  • صنعت الکترونیک؛
    آن‌قدر قطعه و محصول و کاتالوگ تو دنیا هست که هیچ‌کس همه رو نخونده.
    وقتی یک مدار طراحی می‌کنی، از کجا مطمئنی مشابهش قبلاً ثبت اختراع نشده؟
    کسی فرصت نداره همه‌ی کاتالوگ‌ها رو بخونه؛ حجم اطلاعات وحشتناک زیاده.

در همه‌ی حوزه‌ها یه جور «انفجار اطلاعات» داریم.
برای جمع و جور کردنش می‌ریم سراغ کامپیوتر.
بعد:

  • هرچی کامپیوتر قوی‌تر می‌شه و اطلاعات بیشتری رو مدیریت می‌کنه،
  • حجمِ اطلاعات تولیدشده هم بیشتر می‌شه،
  • دوباره به کامپیوتر قوی‌تر نیاز پیدا می‌کنیم…

یه مسابقه‌ی تسلیحاتیِ آگاهی به‌وجود می‌آد:

«ببینم چقدر می‌تونی سریع‌تر، ریزتر، بیشتر، تحلیل کنی و یادت بمونه؟»

اما ظرفیت ما برای این نوع یاد گرفتن و تحلیل، محدود داره.


 

اینجاست که سؤال مهم پیش می‌آد:

آیا راه دیگری برای فهمیدن هست؟

یعنی برگردیم از چراغ‌قوه‌ی باریک (اسکن خطی) به نور پخش و گسترده؛
به توانایی عجیبی که سیستم عصبی انسان داره،
که می‌تونه یک وضعیت پیچیده رو یک‌جا بفهمه،
بدون این‌که اول با عدد و کلمه و فرمول خردش کنه.

ما این توانایی رو داریم:

  • همون چیزی که بهش می‌گیم «تشخیص الگو»
  • چیزی که کامپیوتر فقط در سطح خیلی ابتدایی بلده

مثلاً:

  • تو هر جور حرف «الف» رو – با هر فونت و خط و استایل – یک‌لحظه‌ای تشخیص می‌دی،
  • ولی کامپیوتر برای تشخیص این‌که این همون «A» است، به زحمت می‌افته.

به‌نظر می‌رسه مغز، یک نوع سازمان‌دهی میدانی و کلی داره که سیستم‌های دیجیتال ندارن؛
ما فقط روی «نقطه‌نقطه» و «بیت‌به‌بیت» نگاه نمی‌کنیم؛ یک‌هو کل تصویر رو می‌گیریم.


 

مسئله اینه:

تو و مغزت، پیچیده‌ترین چیزی هستین که در جهان می‌شناسیم،
ولی نمی‌تونی خودت رو کامل بفهمی.

مثل این‌که:

  • نمی‌تونی با همین انگشت، نوک همین انگشت رو لمس کنی،
  • یا دندون‌هات نمی‌تونن خودشون رو گاز بگیرن.

هر وقت سعی می‌کنی کل سیستم خودت رو با خودت توضیح بدی،
می‌افتی تو یه جور دور باطل.

اگر فرض کنیم روزی بتونیم مغز رو کامل مدل کنیم و تمام سازوکارش رو بفهمیم،
اون وقت چی می‌شه؟

دوباره برمی‌گردیم به همان سؤال «خدا بودن»:

وقتی همه‌چیز رو بدونی و هیچ غافلگیری‌ای نمونده باشه،
شدیداً حوصله‌ات سر می‌ره.

ما به‌عنوان موجود زنده، یک چیز مهم می‌خوایم:
شگفتی، غافلگیری، ناشناخته.

برای همین، حتی اگر همه‌ی قدرت رو داشته باشی، یه‌جایی به خودت می‌گی:

«بیاین کمی گم و گور شدن، کمی ناشناختگی، کمی رها کردن.»


 

در عین حال، آدمی که واقعاً خوب کار می‌کنه (انسان شکوفا):

  • هم بلدِ حساب‌وکتاب و فکر تحلیلی داشته باشه،
  • هم می‌دونه بهترین ایده‌هاش وقتی می‌آد که زور نمی‌زنه فکر کنه.

همه‌مون تجربه کردیم:

  • روی یه مسئله فکر می‌کنی، جواب پیدا نمی‌شه؛
  • می‌گی «بی‌خیال، می‌خوابم، بعداً به ذهنم می‌رسه»؛
  • بعد ناگهان، توی حموم، توی راه، توی ریلکس بودن، جواب یک‌هو می‌پره تو ذهنت.

این یعنی مغزت در سطحی کار می‌کنه که از محاسبه‌ی خطی و دیجیتال جلوتره.

بعد که جواب اومد:

  • می‌ری با منطق و فرمول و قدم‌به‌قدم، چک می‌کنی ببینی جواب با قواعد علمی جور درمی‌آد یا نه.
  • این قسمت دوم، همون بخشیه که اجتماع می‌پذیره.

ولی:

  • به‌دست آوردن اون جواب به روش فقط محاسباتی خیلی طولانی و شاید غیرممکن بود،
  • در حالی که «یه‌هو» برات ظاهر شد.

مشکل اینه که:

زندگی صبر نمی‌کنه تا تو همه‌چی رو مرحله‌به‌مرحله حساب کنی.

برای همین چیزی که فقط روی محاسبه‌ی خطی و تحلیل دیرهنگام تکیه کنه،
در عمل، خیلی وقت‌ها دیر می‌رسه.


 

من نمی‌گم این همه دستاورد تکنولوژی و محاسبه و کامپیوتر بی‌ارزشه؛
اصلاً.

اما می‌گم:

شما – که با تکنولوژی و کامپیوتر سر و کار دارین – بهتر از هرکس می‌دونین که این نوع دانش، برای همه‌چیز کافی نیست.

مشکل جایی شروع می‌شه که سیاسی‌ها، تصمیم‌گیرها و فرهنگ عمومی فکر می‌کنن:

«اِ، پس این نوع دانش جواب تمام مسائل آدمی است.»

در حالی که نیست.

اگر بخوام مثال راه رفتن بزنم:

  • یک قدم با پای راست (تحلیل، تکنولوژی، محاسبه)
  • قدم بعدی با پای چپ (درک ارگانیک، شهود، کل‌نگری)

ما الان یک‌جوری زیاد با پای راست راه رفتیم؛
وقتشه پای چپ رو هم بیاریم جلو:

یعنی احترام دوباره به سازمان‌یافتگی زنده و ارگانیک
ـ نوعی نظم که تکنولوژی نمی‌تونه کاملاً درکش کنه، ولی خودش همیشه پایه‌ی تکنولوژی بوده.

اما این به این معنی نیست که دیگه پای راست رو استفاده نکنیم؛
باید این دو تا، هی به نوبت بیان جلو.

خطر امروز ما اینه که:

آن‌قدر در «سر» زندگی می‌کنیم
و از نتایج «تیز و خطی» لذت بردیم
که یادمون رفته باید کمی «نرمی و روانی و مه‌آلودگیِ طبیعی» رو هم راه بدیم تو سیستم.


 

حرف آخرش در این بخش‌ها اینه:

  • اگر فقط به تفکر خطی، تحلیلی و بیت‌به‌بیت تکیه کنیم،
    تکنولوژی‌مون اون‌قدر پیچیده می‌شه که محیط و خودمون رو نابود می‌کنیم.
  • یا می‌تونیم این نوع تفکر رو نگه داریم،
    ولی در کنارش به توانایی عمیق‌تر مغز برای جمع‌کردن ورودی‌های متعدد و فهمِ دفعه‌اولیِ الگوها اعتماد کنیم؛
    حتی اگر ندونیم چطور این کار رو می‌کنه.

اینجا پای یک فرضِ فرهنگی مهم هم وسطه:

  • در سنت یهودی–مسیحی، معمولاً این‌طور فرض می‌شه که «انسان ذاتاً گناه‌کار و قابل‌اعتماد نیست»، پس باید کنترل و قانون و ساختار سفتی از بیرون روش پیاده کنیم.
  • در سنت چینیِ قدیم، بیشتر این‌طوری فرض می‌شه که «انسان در اصل، خوب و قابل‌اعتماد است»، و اگر به طبیعتش اعتماد نکنی، خودت را برای همیشه گیر انداخته‌ای.

وقتی فکر می‌کنی:

«ما ذاتاً خراب و بدیم، پس باید یک سیستم کنترل قوی بیرونی بر ما حاکم باشه»

در واقع داری کنترل خودت رو به نمادها و ساختارها و نهادهایی می‌دی که در نهایت «خودت» هستن با ماسک دیگه.

مثل این‌که به‌جای این‌که خودت یک ساعت زودتر بیدار شی، ساعت رسمی کشور رو دستکاری کنیم!
به جای این‌که به بدن‌مون گوش بدیم، به ساعت و تقویم و سیستم نگاه می‌کنیم تا بفهمیم «کی گرسنه‌ایم، کی باید کار کنیم، کی باید استراحت کنیم».

در نهایت:

ما نمادها، پول، عددها، برنامه‌ها و سیستم‌ها رو با خودِ واقعیت اشتباه گرفتیم؛
منو رو با غذا قاطی کردیم،
پول رو با ثروت یکی گرفتیم،
نقشه رو با سرزمین عوضی گرفتیم،
و حالا داریم «منوها رو می‌جویم» و گرسنه می‌مونیم.

نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه